Sunday, May 13, 2007

Ezra Loomis Pound







شرحي مختصر بر زندگي و آثار
ازرا لوميس پاوند1، شاعر، منتقد و انديشمند جنجال‌آفرين جهان غرب


درسال 1949 بنياد بولينگن2جايزه بهترين كتاب شعر سال خود را به ازرا پاوند جنجال‌آفرين‌ترين چهره زمان اهدا كرد. هيئت شاعران و فضلايي كه ازرا پاوند را لايق دريافت اين جايزه دانسته بودند از سويي اعضاي رسمي كتابخانه كنگره ايالات متحده نيز بودند. ماهيت نيمه دولتي اين جايزه كه از حضور اين افراد در هيئت اهداي جايزه نشأت مي‌گرفت باعث شد تا مباحث بسياري بر سر شايستگي وي درگيرد. اين مجادلات از طرفي سبب مي‌شد تا شعائر و آرمانهاي بنيادين حكومتي كه مدعي بود مشروعيتش بر پايه اصول و دموكراسي قرار دارد و از طرفي ديگر شالوده اعتقادات و باورهايي كه رسم ديرينه دنياي هنر و ادب تلقي مي‌شد دربوته آزمايش و محكي نو قرار گيرند. اعضاي اين هيئت در موقعيتي دشوار قرار گرفته بودند زيرا كه مي‌بايست يكي از گرانقدرترين جوايز ملّي را به فردي مي‌دادند كه از يك سو دستاوردهاي هنري‌اش توانسته بود جايگاه والايي در ميان انديشمندان يافته و از سويي ديگر دادگاه حكومتي او را به اتهام خيانت به وطن محكوم كرده بود. روانپزشكان دادگاه در معاينات خود تشخيص دادند كه او فاقد سلامت عقلي و نيز آمادگي براي دفاع از خود در دادگاه است. براساس همين حكم او را روانه تيمارستاني دولتي كردند. در پي اين بحث و گفتگوها اصول و باورهايي كه همواره و بي‌ترديد از مسلمات قلمداد مي‌شد به مورد ظن قرار گرفته و مسائل پيچيده و لاينحلي را دامن زده بود. از جمله اين پرسشها اين بود كه رابطه و برخورد يك حكومت با شاعري برجسته كه دست به رفتار خيانتكارانه زده و وفاداري به وطن را زيرپا گذاشته است بايد چگونه باشد. سوال مطرح ديگر، ارتباط بين نبوغ و سلامت عقلي بود، بدين معني كه آيا يك نابغه بايد الزاماً از مشاعري سالم برخوردار باشد يا خير، پايبندي هنرمند به اصول و اخلاقيات حاكم بر اجتماع از ديگر سوالات بغرنجي بود كه مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته بود. گذشته از مسائل پيچيده‌اي كه به وضعيت ازرا پاوند مرتبط مي‌شد ارزشهاي مطرح درباره كتاب وي با عنوان « سروده‌هاي پيزايي»3نيز نكات غامض مشابه‌اي داشت زيرا كه در آن استعداد و دانش فني با رفتار و منشهاي مذموم عاميانه و تمايلاتي ناپسند درهم آميخته بود.
امروزه ديگر موفقيتهاي پاوند در مقام يك شاعر، منتقد و كسي‌كه با نوابغ زمان خود حشر و نشر داشته است و نيز شخصيتي كه بطرز خستگي‌ناپذيري از حركتها و آرمانهاي نوپاي ادبي پشتيباني كرده و با اصرار و وسواس ناشران و سردبيران را به تشويق به شناسايي و حمايت از استعدادهاي نويي برده است بر كسي پوشيده نيست. از سال 1914 به بعد در هدايت و ارشاد نويسندگان و هنرمنداني چون ويليام باتلريتيز4، توماس استرنز اليوت5، جيمز جويس6، ديويد هربرت لارنس7، رابرت فراست8و هارت كرين9 كوشيد و بر اثر تلاشهاي پي‌گيرش توانست در محافل ادبي و هنري عصر خود مخاطباني براي آنان بيابد كه بعدها آوازه اين هنرمندان صحت و حقانيت داوريهاي او را به وضوح در منصه ظهور قرار داد. اشعار و سروده‌هاي خود پاوند گرچه از انسجام درونمايه‌اي ناچيزي برخوردار است و سير مشخصي را طي نمي‌كند، حاكي از مهارت و توانايي در خور ستايش او در منظوم‌سازي و برگردان گونه‌هاي بسيار متنوع زبانها، قطعات و قالبهاي مسميع اشعار يوناني، لاتيني، آنگلوساكسون، پرو ونسال، چيني و فرانسوي به زبان انگليسي است. در گرايش و موضع ادبي وي مخالفت با اصول حاكم بر مكاتب رمانتيسيسم و ويكتوريايي مشهود است. او در دوران مختلف فعاليتهاي هنري خود به طرفداري از مكاتب هنري ايماژيسم10، و رتيسيزم11، هنرهاي انتزاعي، اشعار هايكو و تانكوي ژاپني، قصيده‌هاي به سبك كنفسيوس، شعر آزاد، اشعار مسدس ايتاليايي و قصيده‌هاي تصنيفي فرانسوي روي آورد. او نيز همانند تي‌اس اليوت از بي‌شمار خاطره و برداشتهاي خود از ادبيات كلاسيك، قرون وسطي و معاصر شعري نوين و سنتي پويا خلق كرد. شاعر بريتانيايي ويستان هيو آودن12مي‌نويسد: «امروزه معدود شاعران زنده‌اي يافت مي‌شوند كه حتي اگر خود ندانند تحت تأثير پاوند بوده‌اند بتوانند ادعا كنند اگر وي هرگز نمي‌زيست آثارشان باز اينچنين مي‌بود.»
ازرا پاوند در شهري كوچك كه عمده ساكنان آن به كار معدن مشغول بودند چشم به جهان گشود. پدرش هومر لوميس پاوند اهل ويسكانسين و مادرش ايزابل وستون اهل نيويورك بود. او پيش از آنكه به مقطع دانش‌آموختگي برسد دانشكده نظامي چلتنهام را كه دو سال در آنجا به تحصيل پرداخته بود ترك گفت و تحصيلاتش را در دبيرستاني محلي از سرگرفت. سپس به مدت دوسال (1903 ـ 1901 ) در دانشگاه پنسيلوانيا به تحصيل پرداخت و در همين زمان بود كه با شاعري بنام ويليام كارلوس ويليامز13آشنا شد كه اين دوستي تا پايان عمر ادامه يافت. در سال 1905 درجه ليسانس خود را از كالج هاميلتون در رشته فلسفه دريافت كرد و براي ادامه تحصيل به دانشگاه پنسيلوانيا برگشت. در سال 1906 موفق به اخذ درجه كارشناسي ارشد در رشته زبانهاي رمانس از اين دانشگاه شد. وي پيش از آنكه در كالج واباش به كار تدريش مشغول گردد به لندن، پاريس و ايتاليا سفر كرد و به تحقيق و مطالعه پرداخت.
چهارماه بعد به اتهام عدم پايبندي به اخلاقيات اخراج شد و دوره جديدي از زندگي وي به عنوان تبعيدي ناراضي و سازش‌ناپذير آغاز شد. او پاي به لندن نهاد و خود را رهبرِ سرسخت ديگر نويسندگاني كرد كه همچون او جلاي وطن كرده بودند. در فاصله سالهاي 1908 تا 1920 هفت جلد دفتر شعر، تعدادي كتاب مجموعه مقاله و شرح حال پيكرتراشي گمنام بنام گاوير برزسكا14را كه سبكي انتزاع‌گرا داشت به رشته تحرير درآورد. اين پيكرتراش در زمره افرادي بود كه پاوند خود استعداد هنري سرشارشان را كشف كرده بود. مجموعه دست نوشته‌هاي « اشعار شرقي» كه حاصل تلاش شرق‌شناسي بنام ارنست فنولوسا15بود بدست ازرا پاوند سپرده شد تا وي در نقش وصي ادبي بدانها صورت بخشد. او توانست از ميان اين مجموعه بي‌نظير ترجمه‌هايي از نمايشنامه‌هاي ژاپني نو16و ديگر انواع كلاسيك منتشر سازد. بعدها در سمت خبرنگار خارجي با مجله ادبي «پوئتري»17به همكاري پرداخت و در همين نقش بود كه توانست استعدادهاي شعري شاعران بسياري را كه ناشناخته بودند كشف و به جهانيان معرفي كند. براي نمونه، او توانست به اصالت شعر « آواز عشق آقاي جي آلفرد پروفراك»18اثر تي‌اس اليوت پي ببرد. پاوند با انتشار اين شعر در مجله پوئتري آنرا در معرض نقدوبررسي صاحب‌نظران قرار داد و باعث شد كه شعر به شهرتي عالمگير دست يابد. از سال 1914 تا 1920 پاوند به سردبيري مجله «ايماژيست»19برگزيده شد. او عقيده داشت شعر بايد مبرا از هرگونه بيان سطحي احساس، عواطف رقيق، كليشه‌پردازي و تحريكات احساسي باشد. او مي‌گفت شعر را مي‌توان بر پايه سه عنصر اصلي تجزيه كرد: فاناپوئيا، ملوپوئيا و لوگوپوئيا كه هركدام به ترتيب تجلي هستند . از مفاهيم تصوير، موسيقي و معني. پاوند در مانيفستي كه براي مكاتب ايماژيسم و رتيسيزم ارائه مي‌دهد مي‌گويد كه هر جزء غيرضروري بايد از شعر زدوده گردد بطوريكه هر واژه‌اي بايد ضرورتاً نقشي حياتي در پيكره شعر ايفا كند تا بدينصورت شعر بتواند مجموعه‌اي از احساس و تعقل را در يك آن از زمان شكل دهد. وي همچنين به تأسيس گاهنامه بلاست20 كه طرفدار تفكر و رتيسيسم بود همت گمارد. آثار خود پاوند مبين آن است كه از شاعراني همچون باتلريينر و براونينگ21و نيز هنرآوران موسوم به پري رافالايتس22تأثير گرفته است، ليكن او هيچگاه عناوين ادبي را كه به وي منسوب مي‌كردند در خور خود نمي‌دانست.
در سال 1920 پاوند در شعري با عنوان «هيو سلوين مابرلي»23 كه سروده‌اي بود در شرح‌حال خويش، واپسين خود تبعيدي‌اش را از كشورهاي انگليسي زبان در قالبي به صورت وداع با « جزيره خيره‌سر» ( انگلستان) اعلام كرد. سپس به پاريس رفت و بـراي مدتي بـه كـار مديريت اجرايي برنامه‌هاي هنري پرداخت. در سال 1921 شعر «سرزمين بي‌حاصل»24 اليوت را از نظر گذرانيد و دست نوشته‌هاي مطول اين اثر را تقريباً به نصف كاهش داد. اين ابتكار باعث شد شعر اليوت جاني نو گرفته و اعتبار هنري خود را در عرصه اجتماع بدرستي بدست آورد و متعاقب آن اليوت با اهداي كتاب به پاوند مراتب حق‌شناسي خويش را بجاي آورد.
اقامت وي در پاريس به سال 1924 پايان يافت و از آن پس با حفظ تابعيت آمريكايي خويش در ايتاليا سكني گزيد. در دهكده ساحلي راپالو طرحي را كه در تمام طول عمرش در سر مي‌پروراند آغاز كرد. اين اثر با نام «سروده‌هاي پيزايي» طرحي بود از حماسه‌اي شخصي كه به شيوه تداعي آزاد سروده شده بود و صبغه آثار جيمز جويس را در خود داشت. پاوند تلميحات بي‌شماري را در اين اثر بكار برد. زبان شعر طنزي كنايه‌آميز داشت و در كل اثر گرايشات و آمال سياسي و اقتصادي موردنظر او به عيان هويدا بود. رباخواري و بهره‌هاي سنگين بانكي از موضوعاتي بود كه اكثراً قالب آثارش را دربر مي‌گرفت. او با نشان دادن چهره‌اي ايثارگر از خود مي‌كوشيد تا كشورش را از لغزشها و خطاهايي كه بدان دچار بود برهاند و به همين منظور سعي مي‌كرد تا با طرح نظريه‌هاي اقتصادي ماركس25 كه از كتاب سيلويوگسل26برگرفته شده بود. آمريكا را از مسير اقتصادي كه در پيش گرفته بود برحذر دارد. وي همچنين سعي داشت تاريخ سرزمينش را بازنويسي كرده بطوريكه در اين تاريخ نو بنيتو موسوليني به عنوان رهبري سياسي در كنار توماس جفرسون قرار گيرد. او حتي در سال 1939 به آمريكا رفت تا نظرياتش را در باب «اعتبار اجتماعي» مورد تأكيد قرار دهد. ليكن با چنان استقبال سردي روبرو شد كه پس از مدت كوتاهي به ايتاليا بازگشت. در سال 1941 در سايه حمايتهاي رژيم موسوليني در مخالفت با سياستهاي آمريكا از رُم پايتخت ايتاليا مبادرت به پخش برنامه‌هاي راديويي زمان جنگ كرد كه در سال 1945 منجر به دستگيري وي به جرم خيانت شد. به هر تقدير، پيش از محاكمه روانپزشكان دادگاه در معاينات رسمي خود وي را فاقد تعادل رواني تشخيص داده و بجاي آنكه او را به پاي ميز محاكمه بكشانند، به بيمارستان سنت اليزابت در واشنگتن دي‌سي فرستادند. ازرا پاوند دوازده سال از عمر خود را در اين بيمارستان سپري كرد. در سال 1958 بر اثر تلاشهاي رابرت فراست، تي‌اس اليوت و ديگر شاعران و دوستاني كه حتي برخي از آنان در هيئت اهداي جايزه بنياد بولينگن فعاليت داشتند آزادي خود را بازيافت و سپس زندگي‌اش را در ايتاليا از سرگرفت. پس از آزادي بنظر نمي‌رسيد تجربه تلخ او را در هم شكسته يا اصلاً تأثيري بر او گذاشته باشد. او كه همچون گذشته سرسخت و جسور مي‌نمود زندگي‌اش را در روستايي بنام مرانو در ميان رشته كوه‌هاي آلپ ايتاليا همراه با همسر خود دوروتي شكسپير ادامه داد.
رفتار و پندار پاوند همواره متفاوت از ديگران بود. در روزهاي كاميابي‌اش لباسهايي خاص و غيرمعمول مي‌پوشيد. شنل بايروني بتن مي‌كرد و محاسن خود را به شيوه‌اي كه در دوران رنسانس مرسوم بود آرايش مي‌داد تا هماهنگ با موهاي مجعد و سرخش درآيد. زبان و قلم او طنزي نيشدار و طعني خوردكننده در خود داشت كه آنرا با تبحري خاص در نوعي از جملات قصار انتقادي بر ضد حاكميتهاي نابرحق بكار مي‌گرفت. او به تحقيق شخصيتي بود كه به تنهايي بر روند تكاملي شعر نو كه پايه‌ريزي آن به سال 1914 آغاز گرديده بود بيشترين تأثير را گذاشته بود. پاوند در كنار اليوت توانست انقلابي در معيارها و الگوهاي شعري در جهان انگليسي زبان پديد آورد.


ترجمه‌اي از ازرا پاوند
وقتيكه دست نوشته‌هاي ارنست فنولوسا كه عبارت بود از ترجمه‌هايي تحت الفظي از زبان چيني بدست پاوند رسيد وي پس از بررسي‌هاي اوليه براي بازآفريني جذابيتهاي وزني و عيني اين آثار به كوششي مجدد همت گمارد. اين شعر از لي‌پو27 ( كه در زبان ژاپني به آن ريها كو مي‌گويند) شاعري چيني است كه در زمان پادشاهي سلسله تيانگ مي‌زيسته است. اين ترجمه نظريه پاوند را در زمينه «واژه دقيق» براي برگردان ايماژهاي عيني به تصوير مي‌كشد.
«همسر تاجر رودخانه» «نامه »
آن روزها كه هنوز موهايم را بر پيشاني‌ام كوتاه مي‌كردند،
كنار دروازه خانه‌ام بازي مي‌كردم، گل مي‌چيدم.
تو سوار بر ني بامبويي به كنارم مي‌آمدي، اسب بازي مي‌كردي.
به دور صندلي‌ام چرخي مي‌زدي، با آلوهاي آبي بازي مي‌كردي.
دو كودك بوديم بي هيچ نفرت و هيچ ترديد.
و ما در دهكده «چوكان» زندگي‌مان را مي‌گذرانديم:
***
چهارده‌ساله كه شدم، سرورم، با تو وصلت كردم
هيچ نخنديدم، خجالت مي‌كشيدم.
سرم را به زير انداختم، به ديوار نگريستم.
صدايم مي‌زدند، هزاران بار، نگاهشان هيچ نكردم.28
***
پانزده ساله كه شدم، اخم را كنار گذاشتم.
آرزو كردم خاك تنم با خاك تنت يكي شود.
براي هميشه و براي هميشه و براي هميشه
آخر چرا بايد به بالاي بلندي بشتابم؟
***
شانزده‌ساله كه شدم، تو رفتي،
تو رفتي به دورها، به «كوتوين»، از رودخانه‌اي كه گردابهاي سهمناك داشت
و پنج ماه است كه نيامده‌اي
آواز ميمونها بر شاخ درختان ناله‌هايي غمگين است.
وقتي از خانه برون مي‌رفتي، به رفتن گامهايت را رغبتي نبود،
در كنار دروازه اينك خزه روييده است.
خزه‌هايي ديگرگون،
آنقدر ريشه‌دار كه نمي‌شود كندشان.
در اين خزان برگها چه زود مي ‌افتند ز باد
پروانه‌هاي جفتي كه هنوز ماه آگوست نرسيده بالهايشان زردشده
بر روي علفزار، آن سوي باغ
هراسم مي‌دهند. من پير مي‌شوم.
از سوي نهرهاي رود «كيانگ» بدينجا مي‌آيي اگر
از تو مي‌خواهم پيشتر خبر كني مرا
و بدانجا خواهم آمد تا ببينمت
تا هركجا كه باشد حتي تا «چوفوسا».
*در ايستگاه مترو*
اين شعر كوتاه و ايماژگونه را ازرا پاوند نخست در سي‌وشش سطر سرود و بعدها آنرا به هجده سطر خلاصه كرد و سرانجام به يك بيت از آن اكتفا كرد. توضيحات خود پاوند درباره چگونگي شكل‌گيري و تركيب‌بندي اين شعر بوضوح نشانگر علاقه وي به اشعار ژاپني و همچنين بيزاري‌اش از اطناب كلام است. در اين شعر همچنين ارتباط بين شعر و نقاشي در ذهن وي آشكار مي‌گردد.
پاوند مي‌گويد، يكروز وقتي از ترن مترويي در پاريس پياده مي‌شد صورت زيبايي را ديد، سپس صورتي ديكر چهره يك زن و يك كودك، آنگاه تمام آن روز را در جستجوي واژه‌هايي بود تا بتواند احساس آني و عاشقانه اثر را بيان كند. چيزي به ذهنش خطور نكرد، تا آنكه سرانجام عبارتي به صورت يك معادله، يك عبارت قرينه‌اي، آنهم نه به صورت كلام، بلكه به شكل لكه‌هاي رنگ به سراغش آمد. پاوند اين عبارت را ايماژ يا ورتكس ناميد. او ايماژ را اينگونه تعريف مي‌كند: « ايماژ بياني است كه تركيبي از تعقل و احساس را دريك آن از زمان مي‌آفريند.» ورتكس نيز به همان ترتيب به صورت « شكلي ابتدايي» به سطح خودآگاه ذهن راه مي‌جويد. در اين حال بود كه پاوند شعر خود را به صورت رنگ و به صورت يك ايماژ احساس كرد، درست مثل شعر هوكوي ژاپني كه پاوند آنرا « قرارگرفتن انديشه‌اي بر انديشه‌اي ديگر» توصيف مي‌كند.
ورتيسيزم نيز همانند شعر ژاپني پيش از آنكه خود را تسليم توصيف و بيان سازد هنر بشمار مي‌رود.
«شكوفه افتاده پرواز مي‌كند
به شاخه‌اش
پروانه‌اي.»29
اين شعر به زعم پاوند اساس و جوهر يك هوكوي مشهور ژاپني است تجربه او در پاريس از همان دست الهام ناشي مي‌شد و لاجرم مي‌بايست با همان شيوه رنگ‌آميزي بيان مي‌شد. او مي‌نويسد:« در اينچنين شعري شاعر مي‌كوشد آن لحظه ظريف و حساس را در زمانيكه يك حادثه بيروني و عيني (اوبژكتيو) خود را به حادثه‌اي دروني و ذهني (سوبژكتيو) تبديل مي‌كند ثبت و ضبط كند.
«ظهور يكباره اين چهره‌ها در ازدحام،
گلبرگهايي بر شاخه‌اي نمور و كبود»

پي‌نوشتها:
1-Ezra Loomis Pound ( 1885 – 1972)
2- Bollingen Foundatin
3- The Pisan Cantos
4- William Butler Yeats ( 1865 – 1939)
5- Thomas Sterans Eliot ( 1888 – 1965 )
6- Jamas Joyce (1882 – 1941 )
7- David Herbert Lawrence (1885 – 1930 )
8- Robert Frost (1874 – 1963 )
9- Hart Cranc (1899 – 1932 )
10- Imagism
ايماژيسم، مكتبي هنري كه پيش از جنگ جهاني اول بدست گروهي از شاعران آمريكايي و بريتانيايي در جنبشي عليه رمانتيسيسم بنا گذاشته شد كه در آن استفاده از صور شعري( ايماژ) ملموس عيني در كلام و بيان شعر بسيار مورد تأكيد قرار مي‌گرفت. اين جنبش ملهم از فلسفه زيباشنسي بود كه تي‌ ايي هولم (T.E.Hulme ) آنرا پي ريخته بود. و رتيسيزم، جنبشي اعتراضي در هنر و ادبيات كه در فاصله سالهاي 1912 تا 1915 جرياني فعال و فراگير را در جهان غرب دامن زد. اين جنبش بيان احساسات سطحي و رقيق را كه در شعر قرن نوزدهم رايج بود مورد هجوم و انتقاد قرار داد و خود از مفاهيمي همچون تحرك، انرژي و ماشين پشتيباني كرد. موسس اين جنبش ويندهام لوئيز Wyndham Lewis نام داشت و به پيشنهاد ازرا پاوند نام آن ورتكس گذاشته شد كه به معني گردابي است كه در حركت دوّار خود انديشه‌ها و باورها را دائماً از خود مي‌راند و دور مي‌كند. مجسمه‌سازي بنام گادير برژسكا و نقاشي بانم ادوارد وادس ورث از ديگر بنيانگذاران اين جنبش بودند كه خود پيرو افكار و انديشه‌هاي فيلسوفي بنام تي ايي هولم، رمان‌نويسي بنام فورد مادوكس فورد Ford Madox Ford و پيكرتراشي بنام جاكوب اپستاين Jacob Epstein بودند. سبك هنري كه اين گروه در خلق آثار هنري تصويري بكار مي‌گرفتند تركيب‌بنديهاي انتزاغي برجسته و فربه‌اي بود كه خود از مكاتب كوبيسم و فوتوريسم نشأت مي‌گرفت.
12- Wystan Hugh Anden (1907 – 1973 )
13- William Carlos Williams (1883 – 1963 )
14- Henry Gaudier Brzeska ( 1891 – 1913 )
15- Ernest Fenollosa (1853 – 1908 )
16- Japanese No or plays
نمايش سنتي ژاپني با مضاميني حماسي و گروه هم‌سرايان كه در آن بازيگران با پوشيدن لباسهاي سنتي فرمولهاي حركتي خاصي را به نمايش مي‌گذارند.
17- Poetry Magazine
18- The love song of J.Alferd Prufrock
19- Des Imagists
20- Blast
21- Robert Browning
22- Pre- Raghaelites
پري رافالايتس، جنبشي هنري كه هفت‌تن از هنرمندان و نويسندگان بريتانيايي در سال 1848 به تشسكيل آن كمك كردند. اين گروه با رد فضاي تصنعي و احساسات و ساختارهاي نظام‌مند رنسانس اوليه خلوص ببخشند. آنها با ريزبني در طبيعت و نمور در جزئيات آن سعي مي‌كردند نقاشي خود را در پس‌زمينه‌اي سفيد و روشن و با استفاده از رنگهايي روشن به تصوير بكشند.
23- Hugh Selwyn Mauberley
24- The Waste Land
25- Karl Heinrich Marx (1818 – 1883 )
26- Sylvio Gesell ( 1862 – 1930 )
27- Li (Tai) Po ( 701 – 762 )
28 ـ اشاره به دلهره و اضطراب عروس در يك مراسم عروسي چيني؛ چشمانش را به زمين دوخته و در جواب به اشارات وقيحانه‌اي كه به او مي‌شود هيچ نمي‌گويد.
29 ـ احمد شاملو و علي پاشايي اين هايكو را اينگونه ترجمه كرده‌اند:
گلبرگ فروافتاده آيا
به شاخه خويش باز مي‌توانست جست؟
نه، پروانه‌اي بود آن.
موريتاكه (1540ـ 1452 ) كتاب «هايكو»، اثر شاملو و پاشايي، ص72
اين هايكوي مشهور طبق‌نظر برخي از صاحب‌‌نظران اشاره‌اي است به يك ضرب‌المثل بودايي كه مي‌گويد گلي كه از شاخه جدا شد ديگر هركز ممكن نيست بدان بازگردد و آئينه‌اي كه شكسته شود ديگر هيچ‌جيز را باز نمي‌تاباند.

Monday, July 24, 2006

A PSYCHOLOGICAL APPROACH TO LITERARY CRITICISM




A PSYCHOLOGICAL APPROACH TO LITERARY CRITICISM





نقد وتحلیل آثار ادبی با نگرش روانشناسانه


سلسله مباحث شیوه های نقد ادبی



نویسندگان

ویلفرد گورین Wilfred L. Guerin
ارل لیبورEarle G. Labor
لی مورگانLee Morgan
جان ویلینگهام John R. Willingham



مترجم

سید اسماعیل اریب



پیشگفتار



در میان تمامی شیوه های نقد ادبی موجود، بحث انگیزترین شیوه شاید، نقد مبتنی بر اصول روانشناسی باشد. این اسلوب ادبی بیش از دیگر شیوه ها نابجا بکار رفته و همچنین مفهوم سخن آن برای خوانندگان کمتر بدرستی جا افتاده است. با اینحال استفاده از این شیوه نقد از آنرو که در تجزیه و تحلیلهای تعبیری و دقیق آثار ادبی، پیچیدگیها و ظرایف بیشماری به همراه دارد نه تنها می تواند جذابیتی خاص بلکه تحقیقا می تواند نتایج مثمر ثمری به بار آورد. اهداف این مقاله به سه بخش تقسیم شده است:

1- تبیین و توصیف اجمالی سوتعبیرهایی که عموما از نقد ادبی مبتنی بر اصول روانشناسی می شود.

2- ذکر نکات اساسی و حائزاهمیت نظریه روانشناسی که عموما منتقدان مترقی و نوگرا از آن همچون ابزاری در تجزیه و تحلیل آثار ادبی بهره می گیرند.

3- ذکر نمونه هایی چند از آثار شناخته شده ادبی . در این قسمت در می یابیم که چگونه می توان با موشکافی های روانکاوانه به ارزشهای درونی یک اثر پی برد و درک خود را در مباحث ادبی ارتقاء داد.



مقدمه



به عنوان مقدمه، ابتدا باید مفهوم ارتقاء سطح آگاهی را مورد برسی قرار داد. هر روش نقد ادبی از آنرو که چارچوبها و محدودیتهای خاص خود را دارا است مسلما قادر نیست به تنهایی تمامی قرائتهای متنوع و جوانب متعدد و تعبیرپذیر آثار برجسته ادبی را مورد کند و کاش قرار دهد. بطور مثال، محدودیت رویکرد سنتی[1] در تجزیه و تحلیل آثار ادبی اینست که این روش ظرافت و پیچیدگیهای ساختاری اثر را نادیده می انگارد. نقد صورتگرایانه[2]، از سویی دیگر، بافتهای تاریخی و جامعه شناختی اثر را مورد غفلت قرار می دهد در حالیکه همین بافتها میتواند در رسیدن به معنی اثر، دیدگاه ها و نگرشهای ارزنده ای به ما معرفی کند. شیوه نقد روانشناختی را نیز به نوبه خود نقصی است عظیم و آن ناتوانی است که این روش نقد در تبیین ویژه گیهای زیبا شناختی یک اثر دارد. تعبیر روانشناختی قادر است در پیدا کردن رموز و حل غموض نمادها و درونمایه های آثار ادبی راه حلهای متقن و متعددی پیش روی ها بگذارد، لیکن نمی توان انتظار داشت که این شیوه نقد، عوامل روح نواز توازن سجع را در شعری خوش ساخت یا در شاهکاری داستانی توصیف کند.هر چند اسلوب نقد روانشناختی در درک و کشف فحوای یک اثر ابزاری است بس کارآمد، اغلب لازم می نماید منتقد برای آنکه بر مفهوم و معانی صوری جملات و یا ابیات متن وقوف کامل یابد از ابزاری دیگر، همچون روشهای نقد سنتی و صورتگرایانه مدد جوید.


کژفهمی ها و کاربردهای ناروا


بطور کلی، نقد مبتنی بر اصول روانشناسی مدعی ارائه هیچ مطلب بکری نیست که برای اولین بار مطرح شده باشد. زمانیکه ارسطو در اوایل سده چهارم پیش از میلاد مسیح تعریفی از تراژدی بدست می دهد که امروزه آنرا تعریف کلاسیک تراژدی می نامیم، در واقع از همین شیوه نقد ادبی مدد جسته و می گوید" تراژدی تقلیدی است از یک عمل جدی و دارای طول معین که خود بخود کامل باشد، در سخن بوسیله آرایشهای کلام دلپذیر گردد و آن آرایشها بتناسب در اجزاء مختلف اثر بکار رود، و در صحنه بصورت درام عرضه گردد نه بصورت روایت، و حوادث آن حس شفقت و ترس را برانگیزد تا تزکیه از چنین عواطفی را موجب گردد." همچنین در دوره رنسانس انگلستان، هنگامیکه کتاب "انسان کامل"[3] انتشار یافت و زمانیکه سر فیلیپ سیدنی[4]عقاید خود را در باره تاثیر اخلاقی شعر مطرح ساخت و نیز وقتی شاعران رمانتیکی همچون کالریج[5]، وردزورث[6]، و شلی[7] نظریاتشان را راجع به تخیلات و خیالپردازی منتشر ساختند، آنچه در حقیقت در حال نسج گرفتن بود روانشناسانه کردن ادبیات بود. بدین ترتیب می توان گفت که هر منتقد ادبی زمانی با مسائل مربوط به روانشناسی نوشتار یا روانشناسی لازم برای درک ادبیات سر و کار داشته است.
به هر تقدیر، نقد روانشناسانه در جریان قرن بیستم با مکتب فکری خاصی، یعنی نظریات و آراء زیگموند فروید[8]و پیروانش در زمینه تئوریهای روانکاوی پیوند حاصل کرد. اکثر سوء تعبیرها و کاربردهای نادرستی که از این شیوه مدرن ادبی صورت گرفته است نشات از همین پیوند می گیرد.اشتیاق بیش از حدی که برخی از منتقدان در بکارگیری این شیوه نوین نقد از خود نشان دادند سبب شد راه افراط در پیش گرفته و با این عمل باعث شدند بالاخره بدبینیها، سوتفاهمات و کجروی هایی در بکارگیری این شیوه نقد بروز نماید. عمده این بدبینیها و سو برداشتهای پیش آمده را می توان به چند طریق توصیف کرد. نخست آنکه، اغلب، متخصصانی که در تحلیلهای روانکاوانه خود از نگرش فروید بهره می گیرند بر صحت و حقانیت فرضییات انتقادی خود اصرار و پا فشاری بیش از حد کرده و با سلب اعتبار از دیگر جوانب ممکن و محتمل ( جوانبی همچون کلیت درونمایه ای و زیباشناختی بافت اثر ) کوشیده اند اصول روانکاوی را به تمامی دیگر عرصه های ادبیات تعمیم دهند. دوم، شیوه نقدی که این گروه از روانکاوان افراطی در تحلیلهای ادبی خود بکار بسته اند در مسیر عمل، به انحاء گوناگون و به کرات از اصل خود دور شده بطوریکه بر اثر این استحاله به چنان رازگاهی مبدل گشته که فهم آن لاجرم در گرو دانستن رموز و مصطلحاتی است خاص، که تنها اهل طریق می تواند آنچنان که باید، پرده از رازشان بردارد. سوم، بسیاری از منتقدانی که خواسته اند در تفحصات ادبی خود از مکتب روانشناسی بهره گیرند، یا ازعالمان دنیای ادب بوده اصول علم روانشناسی را آنچنان که باید تمام و کمال درنیا فته اند و یا از روانشناسان متخصصی بوده اند که احساسشان در مورد ادبیات، آنهم در مفهوم هنر به قدر کفایت پر شور نبوده است. دسته اول با تساهل و تحریف در آراء و مفاهیم فروید به بیراهه رفته و دسته دوم با بکارگیری تعابیر و عبارات مشمئزکننده احساسات ادبی ما را نسبت به ارزشها و شاهکارهای ناب ادبی جریحه دار کرده اند.
همین کجروی ها بود که نقد روانشناسانه را در نقش معیار و ابزاری برای تجزیه و تحلیل های آثار ادبی در چشم جهانیان بی اعتبار ساخت. عالمان و معلمان محافظه کار ادبیات که از شنیدن اصطلاحاتی همچون انحراف جنسی مقعدی[9]، نماد جنس مرد[10]، یا عقده ادیپ[11]به حیرت آمده و از برخورد با تشخیصهای بالینی مربوط به مسائل ادبی، مبهوت و سر درگم شده بودند، نقد روانشناسانه را که بنیانی اساسا متفاوت از دیگر انواع نقد داشت، از ریشه و اساس انکار کرده، آنرا مهمل و دغلکارانه خواندند. به عنوان مثال، در نقد روانشناسانه، شخصیت هملت، بازیگر اصلی نمایشنامه هملت، شاهزاده دانمارک، اثر فراموش ناشدنی درام نویس مشهور، ویلیام شکسپیر، اینگونه توصیف می شود که وی دچار موردی حاد از بیماری هیستری[12]است که ریشه در سایکلوثمیا[13]دارد، یعنی نوعی روان پریشی[14]که سبب اضطرابی جنون آمیز[15] می شود. بعضی دیگر، در رویارویی با نقد روانشناسانه حتی فراتر رفته، نقد فرویدی را فاقد ارزش و اعتبار دانسته، آنرا نازل و مبتذل نامیدند. در این مقاله سعی شده است با تبیین اجمالی مفاهیم بنیادین اصول روانشناسی فرویدی که در تعبیرها و تحلیل های ادبی بکار گرفته می شود علاقمندان به رویکرد های نقد ادبی را به شکلی مناسب و درخور، با این دیدگاه انتقادی آشنا کرده تا از یک سو، بتوانند از اصول علمی حاکم بر این دیدگاه اطلاع یافته، و از سویی، از افتادن در دام هر یک از طرفین افراطی که ذکر آن رفت بر حذر بمانند.

نظریه های بنیادین فروید


پایه و اساس تاثیری که فروید بر روانشناسی مدرن گذاشت این بود که وی اعتقاد داشت در مسائل مرتبط با روان آدمی ضمیر ناخودآگاه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. فروید، این نابغه فاضل و دانشمند، پس از انجام تحقیقاتی دقیق و متعدد برروی بیماران خود به شواهد قاطعی دست یافت، و نشان داد که عمده انگیزه های رفتاری ما آدمیان، نیروهایی روانی اند که اختیار چندانی در مقابلشان نداریم. او توانست نشان دهد که چگونه ذهن انسان همچون کوهی یخی به شکلی ساخته شده که بیشترین وزن و حجم آن در زیر سطح آب، یعنی در زیر سطح خودآگاهی قرار دارد. فروید در یکی از سخنرانیهایش با عنوان" آناتومی شخصیت ذهنی[16]"، بین سطوح فعالیتهای ذهنی خودآگاه و ناخودآگاه تفاوت قائل شده و می گوید:

سابقه دارترین و بهترین معنی واژه " ناخودآگاه " همان معنی است که همیشه در توصیف آن بکار رفته است. ما فرآیندی را ناخودآگاه می نامیم که لاجرم وجودش را فرض انگاشته باشیم، زیرا، بطور مثال، می توانیم آنرا به نحوی از آثارش استنباط کنیم – اما مستقیما از وجودش اطلاعی نداریم...... اگر بخواهم صحیحتر بگویم، جمله خود را اینطور باید تصحیح کنم که هر وقت مجبور شویم وجود فرآیندی را در زمانی خاص فعال بوده فرض بیا نگاریم، هر چند در آن زمان خاص اطلاعی از وجودش نداشته ایم، آن فرآیند را " ناخودآگاه" می نامیم. (صفحات 100-99 )




فروید سپس به این نکته اشاره می کند که حتی خودآگاه ترین فرآیندها هم تنها زمانی کوتاه خودآگاه باقی می مانند و هرچند فرآیندهای ناخودآگاه می توانند بسادگی دوباره به شکل خودآگاه درآیند، پس از مدت بسیار کوتاهی به حالت نهفته در می آیند ( صفحه 100) و بدین ترتیب وی بر اهمیت ضمیر ناخودآگاه صحه می گذارد. در پرتو همین نظریه، فروید دو نوع ناخودآگاه معرفی می کند:

نوع اول آنست که به آسانی و تحت شرایطی که متب اتفاق می افتد مستحیل شده و به حال خودآگاه در می آید، و نوع دیگر ناخودآگاه، آنست که وقتی چنین تغییر شکلی یا استحاله ای صورت نگیرد، تنها می تواند در پی صرف مقدار متنابهی انرژی به خودآگاه مبدل شده و حتی ممکن است هرگز چنین اتفاقی نیافتد. ما به ناخودآگاهی که تنها بصورت کمون وجود دارد و به سادگی نیز می تواند مبدل به خودآگاه گردد، نیمه آگاه، و آن دیگر را ناخودآگاه می نامیم. (صفحه 101)



فروید بطور کلی، عقاید خود را در قالب سه قضیه اصلی بیان می کند. او در اولین قضیه خود بیان می کند که عمده فرآیندهای ذهنی ادمی ناخودآگاه است. دومین قضیه ( که بسیاری از روانشناسان صاحب نظر، از جمله تعدادی از پیروان خود فروید، همچون کارل یونگ[17]و آلفردآدلر[18]آنرا مردود دانسته اند) می گوید انگیزه اصلی و سرچشمه همه رفتارهای انسانی همان چیزی است که به آن تمایلات جنسی می گوئیم. فروید نیروی اصلی روان را لیبیدو[19]یا قوه جنسی می نامد. سومین قضیه او این است که بواسطه وجود تابوهای قوی اجتماعی که هرکدام به تحریکات جنسی خاصی مرتبط است بسیا ری ار خواسته ها وخا طرا ت ما سر کوب شد ه است. (یعنی به طور کامل ازحیطه آن قسمت از آگاهی ما که خود آگاه است خارج شده اند).
برای شروع بحث و فتح با ب این قضیه مطلوب است مقدما" چندقضیه تبعی نظریه فروید را مورد برسی قرار دهیم .
یکی از مهمترین جمعبند یهائی که فروید بدست میدهد تقسیم بندی است که وی از فرایندهای ذهنی بعمل می آ ورد. ا وفرآ یندهای ذهنی را به سه بخش روانی یعنی اید[20] ( نهاد)، ایگو(انیت) وسوپرایگو[21] (فراخود) تقسیم می کند. این سه بخش را می توان با شکلی که فروید خود ترسیم می کند توضیح داد :













این شکل صراحتا" نشا ن می دهد که قسمت اعظم دستگاه ذهن آدمی خود آگاه نیست .علاوه بر
آ ن،این شکل رابطه بین ایگو اید وسوپر ا یگو را وهمچنین رابطه جمعی آنانرا با خود آگاه و
نا خود آگاه هو یدا می سازد. این نکته را نیز باید مورد تو جه قرا ر داد که اید کاملا"نا خودآگاه ، وفقط قسمت کوچکی از ایگو وسوپر ایگو خود آگاه هستند. با کمک این شکل بصورت راهنما می توا ن ماهیت عملکرد هر یک از این سه بخش روانی فرایندهای ذهنی را تعریف کرد.



1- اید:
اید منبع ذخیره لیبیدو، ومنبع اصلی تمام قوای روانی است. وظیفه اید برآوردن اصل بنیادین زندگی است که به زعم فروید "اصل لذ ت" است. اید آری از خود آگاهی است و در آن هیچ نشانی از نظم و ترتیب بخردانه یافت نمی شود. چهره اید هولناک است، شعف و سرکشی متبلور نشده ای در وجودش موج می زند. فروید با زبانی استعاره ای اید را اینگونه وصف می کند:" اید قسمتی از شخصیت ما است که تیره و تار و دست نیافتنی است"، اید همچون آشوبی است ، ةرفی است پر از خشم جوشان ، آن را نه نظامی مشخص هدایت می کند و نه اراده ای متمرکز، اید، تنها تحریک و انگیزه ای است که هدف آن ، هوسو با اصل لذت، ارضای نیازهای غریزی است (صفحات 103-104). او سپس تاکید می ورزد که " قوانین منطق" و از آن مهمتر، قانون تضاد در روند فعالیت اید دخلی ندارند.
تحریکات و تمایلات متضاد در اید، در کنار یکدیگر بسر می برند، بدون آنکه یکدیگر را خنثی یا دفع کنند.... . طبیعتا، برای اید، ارزشها هیچ مفهومی نداشته، نیک و شر و پایبندی به اصول اخلاقی یرایش فاقد معنی است." ( صفحات 104-105 )
بطور اجمال، اید منبع تمامی ستیزه جوئیها و هوی و هوسها است. اید مقیدبه هیچ قانونی نیست، غیر اخلاقی و غیر اجتماعی است. وظیفه اید آن است که بدون ملاحظه به قراردادهای اجتماعی، اصول اخلاقی یا منهیات وجدانی برای کسب لذت، غرایزمان را ارضاء کند. اید برای نیل به نیاتش در کسب لذت و ارضای تحریکاتش، لاقید و لجام گسیخته، می تواند وادارمان کند تا دست به هر عملی بزنیم، نا بود کنیم و یا حتی خود را فنا سازیم. در حوزه فعا لیت اید، امنیتی برای خود و اطرا فیا ن یافت نمی شود. هد ف آ ن تنها و تنها مجاب ساختن غرایز است وپی آمد آن هر چه باشد اهمیتی ندارد. قرنها پیش ازمطرح شدن عقاید فروید، وجود این نیرو درطبیعت آدمی کشف شده بود. منتها اغلب بجای مرتبط دانستن آن با نیروهای درونی آن رابه قوای خارجی وما فوق طبیعی نسبت می دادند. وقتی تعریف فروید ازاید را ملاحظه میکنیم درمی یابیم اید ازبسیاری جهات همان شیطان خبیثی است که روحا نیان درتعلیمات خودازآن سخن رانده اند. به همین سبب، این گفته وباورقدیمی که وجود بچه های تخس وشرور) یعنی بچه هایی که ایدشان هنوزبه فرمان ایگووسوپرایگودرنیامده است) " پرازشیطان است " چندان هم بدورازاعتبارروانشناسی نیست. همچنین درکودکان( وبزرگسالان روان ونجور) گاهی میتوان رفتارهای تحریکی غیرقا بل محاری را مشاهده کرد که با انگیزه کسب لذ ت بروز کرده وغالبا" درآنان منجربه خود افراطی رفتا ری ویا حتی خود آزادی شدید می شود.


1- ايگو
به لحاظ وجود پتانسيلهاي مخاطره انگيز ايد ، لازم است عوامي رواني ديگري بصورت عوامل مهاركننده دست بكارشده تا فرد وكلا” مجموعه جامعه محفوظ و سالم بمانند. براي بوجود آوردن اين نوع حافظت عوامل مهاركننده متعددي وجود دارد و در اين ميان ايگو ، يكي ازمهمترين عواملي است كه فرد را در امان نگه مي دارد. ايگو عاملي است رواني كه عقل وخرد برآن حكم مي راند. گرچه ايگو از تب وتاب توانمند ايد برخوردارنيست ، برآن واجب است تحريكات غريزي ايد رابگونه اي ميزان ومتعادل كند كه اين قوا به شكل رفتاري غيرمخرب درآمده وتخليه گردند. و به رغم آنكه قسمت اعظم پيكره ايگو ناخودآگاه است ، به هرحال ، اين عامل مهاركننده واجد آن دسته ازمولفه هايي است كه معمولا” آنرا ذهنيت يا همان ضميرخودآگاه تلقي مي كنيم. درتشريح ايگو فرويد مي گويد: “ به زباني همه فهم ، مي توانم بگويم ايگو معرف عقل ودقت وملاحظه است ، در حاليكه ايد معرف اميال سركش ومهار نشده است.” درحاليكه ايد تنها بر “ اصل لذت ” گردن مي نهد ، ايگو تحت فرمان “ اصل واقعيت ” قراردارد. درنتيجه ايگو همچون رابطي بين جهان درون و برون عمل مي كند.

2- سوپرايگو

عامل مهاركننده ديگر كه عملكرد آن به طور اخص در جهت محافظت از جامعه است سوپر ايگو نام دارد. قسمت اعظم ماهيت سوپرايگو از عملكردي ناخودآگاه برخورداربوده ونيز اين عامل مركزي است براي تمديد ومميزي اموراخلاقي و سرچشمه غرور و وجدان. فرويد در سخنراني اش با عنوان “ آناتومي شخصيت ذهني” ، تشريح مي كند كه سوپرايگو “ نماينده تمام قيد و بندهاي اخلاقي ومشوق حركت به سوي تعالي است ، بطورخلاصه ، سوپرايگو، آنقدري كه ما از علم روانشناسي آموخته ايم همان چيزي است كه مردم آن را عاليترين ارزشهاي زندگي انساني مي نامند” (صفحه 95). سوپرايگو چه بي واسطه عمل كند چه ازطريق ايگو، عمل آن بگونه اي است كه تحريكات ايد را ، يعني تحريكات و انگيزه هايي كه سمت وسويشان كسب لذت است و از سوي جامعه نهي شده اند ، سركوب يا محدود كرده و راه را بر تحريكاتي همچون ستيزه جويي بي محابا ، هوي و هوسهاي جنسي و غريزه اوديپ بسته ، آنان را به ناخودآگاه سوق مي دهد. فرويد شكل گيري وتكوين عامل سوپرايگو را به تاثير والدين نسبت مي دهد. برپايه اين تاثير، سوپرايگو خود را براي آن دسته از رفتاري كه جامعه آنرا بد و ناپسند تلقي كرده به صورت تنبيه و مجازات و براي رفتار خوب وپسنديده به شكل پاداش وتحسين متجلي مي سازد. سوپرايگويي كه بيش ازحد متعارف فعال باشد حسي ناخودآگاه نسبت به گناه بوجودمي آورد (اصطلاح معروف “ عقده گناه” ازهمين انديشه منبعث گرديد وباعث بروز سؤتفاهمي شد كه فرويد طرفدار حذف تمامي منعيات اخلاقي ومحدوديتهاي اجتماعي است). ايد ، بدان سبب كه تحت انقياد اصل لذت است و اصل واقعيت بر ايگو حكمراني مي كند ، سوپرايگو تحت امر اصل اخلاقيات است. به بياني ، مي توان چنين نتيجه گرفت كه ايد از ما شخصيتي شيطاني مي سازد ، سوپرايگو ما را وا مي دارد همچون فرشتگان منزه از گناه و خطا بشويم (ياحتي بدتر، موجوداتي خالصا” همرنگ با اجتماع) و در اين بين نقشي كه براي ايگو باقي مي ماند اين است كه باسعي در ايجاد تعادل بين اين دو نيروي مقابل هم ، از ما انسانهايي سالم بسازد. منظور فرويد سعي در رسيدن به اين تعادل بود و نه حذف تمام و كمال عوامل ممنوعه.
يكي از آموزنده ترين آثاري كه براساس تقسيم سه گانه فرويد در زمينه نقد وتحليل ادبي به رشته تحرير درآمده ، مقاله اي است معروف با عنوان “ به نام شيطان[22]”به قلم روانكاو حاذق ومنتقد نكته سنج هنري موري[23] . موري با استعانت از دانش و ابزاري كه فرويد در اختيارش مي گذارد به تحليل روانكاوانه رمان مشهور موبي ديك[24] ، شاهكار ادبي هرمان ملويل[25] پرداخته مي گويد “نهنگ سفيد” در اين داستان تجسمي است نمادين از دين پرستي وايمان خلل ناپذير فرقه پيور پيورتنها[26] كه زماني در نيوانگلند آمريكا مي زيستند. اومي گويد ، به عبارتي ، اين نهنگ تجلي است از سوپرايگوي درون خود هرمان ملويل. در اين مقاله تحليلي ، ناخدا آهاب ، مرد يكدنده و خيره سري كه خدمه كشتي “ پكود” را ديوانه وارمجبورمي كند نهنگي را كه او را زخمي كرده تعقيب كنند و از پاي درآورند ، نمادي از اجحاف ، تظلم و ايدي سركش و مهار ناپذير تعبير شده است. و از سويي ديگر، استارباك ، دستياراول ناخدا كه مسيحي ايست عاقل وبا شعور كه تلاش مي كند بين نيروهاي متخاصم در وجود موبي ديك و ناخدا آهاب ميانجيگري كرده و آرامش برقراركند ، نمادي از عقلانيت متعادل و بخردانه تعبير گشته كه همان ايگو است.
به رغم آنكه بسياري از صاحبنظران و انديشمندان از پذيرفتن تقسيم سه گانه فرويد از روان آدمي سر باز زده وتمايلي از خود بروز نداده اند ، بنظرمي رسد آنچه بيشترين مخالفت اين گروه را برانگيخته است اعمال وبكارگيري نظريه هاي جنسي او در تفسير نمادين آثارادبي است و نه اصل و ماهيت اين شيوه نگرش به روان انسان. دراينجا بهتر است نكات برجسته و حائز اهميت اين نظريه ها را مورد بررسي و تفقد قراردهيم. شايد پرمخالفترين ، و حتي بنا به عقيده بسياري ، زننده ترين چهره نقد روانكاوانه آن است كه اين رويكرد درتحليل آثارادبي مي كوشد خيالپروريها و خواب آدمي رابراساس تمايلات وهوسهاي جنسي تعبير و تفسيركند. به تاسي از فرويد و شيوه اي كه او درتعبيرخواب بكارمي بست منتقد روانكاو نيزمي كوشد همه ايماژهاي گود و مقعر(تصاويري همچون استخر، گل ، فنجان ، گلدان ، غار و حفره ها) را به عنوان نماد جنس مونث يا حتي نمادي از رحم ، و تمام ايماژهايي كه طولشان بيشتر از قطر آن است (مانند برج ، كوه ، قلعه ، مار، چاقو، نيزه و شمشير) را به عنوان جنس مذكر يا نمادي از آلت وي تعبير كند. حتي شايد در نظر برخي ديگر از صاحبنظران آن جنبه اي از اين رويكرد كه از ديگر جوانب ناباورانه تر ونپذيرفتني تراست زماني است كه اين رويكرد اعمالي همچون رقصيدن ، سواري و پرواز را به عنوان نمادي ازلذت جنسي تعبيرمي كند. براي مثال ، دركتاب “ تعبيري روانكاوانه از زندگي و آثار آدگارآلن پو[27] ا
(لندن ، ايماگو،1949) ، مولف ، خانم پرينسس ماري بوناپارت[28] ، تصوير روح يا سايك[29] را درشعر “ اولالوم[30]“ بصورت مادري تعبيرمي كند كه وجودش مملو از دو احساس متنافر است ، مادري درآرزوي به چنگ آوردن هم آغوشي پسرش و نيزمادري كه فرزندش را از غريزه وتمايل به همخوابي با محرم خود برحذرمي دارد. بوناپارت از برداشتهاي اعجاب آور خود چنين نتيجه مي گيرد: “ در اين شعر، بالهاي افتاده و آويزان روح به نحوي ملموس و آشكار نمادي از ناتواني جنسي ادگارآلن پو[31] است. برما پوشيده نيست كه پرواز درنزد همه اقوام جهان نمادي ناخودآگاه از اعمال جنسي است و نيز مي دانيم كه نمادهاي آلت مرد در ازمنه باستان به حالت نعوظ وافراشته نشان داده مي شده است.” بوناپارت براي خوانندگان شكاك و ديرباور اينگونه شرح مي دهد:

همانگونه كه درروياها ومذاهب انسانهاي متمدن و غيرمتمدن به وضوح روشن است آدمي اين استعداد را داراست كه دست به خلق بي شمار نماد بزند. هر شئي طبيعي ، صرفنظر از اينكه ممكن است اشكال گوناگوني داشته باشد مي تواند براي اين منظور بكاررود ، درحاليكه روابط و مفاهيمي كه اين اشياء برآن دلالت مي كند نسبتا” معدود هستند: اين اشياء دلالت مي كنند برنخستين افرادي كه بدانان عشق مي ورزيم ، افرادي همچون مادر، پدر، برادر، خواهر و بدن آنان ، خصوصا” بدن وآلت تناسلي شان و نيز آلت خودمان. تقريبا” هدف غايي سمبوليسم[32] يا نمادگرايي ابرازتمايلات جنسي است ، وبه بيان دقيقتر، نمادگرايي واژه هايي را كه درمغاكهاي ذهن مان نقش نيازهاي اوليه و مدفون شده را ايفا مي كنند پنهان كرده و آنان را درپشت اظهارات و جملات عاشقانه اي كه از بدو تولد تا لحظه مرگ ما را همراهي مي كنند استتار مي كند. (صفحه 294)

هرچند چنين برداشتهايي ممكن است ازلحاظ اصول حاكم برعلم روانكاوي پايه و اساس درستي داشته باشد ، بسياري از ادبا برارتباط آن باتحليلي درست ومنتقدانه ازيك اثر ادبي خرده گرفته اند. ما خود را در ناباوري اين دسته از افراد شريك مي دانيم وقتي خود به مقاله اي برمي خوريم كه درآن با الهام از آراء فرويد حتي ماجراي معصومانه و افسانه ايي ، همچون داستان “ كلاه قرمزي[33]” تمثيلي از كشمكشي ديرينه بين جنس مذكر و مونث تعبيرشده است. دراين داستان دختركوچك وپردل وجرائتي كه باكره است و كلاه قرمزش نمادي از قاعدگي ماهانه به شمار مي رود موفق مي شود گرگ بي رحم و تشنه اعمال جنسي را فريب دهد. (زبان فراموش شده ، اريك فروم)[34].
نظريه هاي فرويد درباره روانشناسي كودك كمتراز تعابير نمادگرايي خواب او بحث و جدل آفريده است. عكس عقايد مبتني برسنت ، فرويد درتحقيقاتش دريافت دوران طفوليت وبچگي ، دوران تجربه شديد جنسي است ، جنسي به معنايي بس گسترده تر از آنچه غالبا” براي اين واژه مدنظر قرارمي گيرد. درطول پنج سال اول زندگي ، كودك از لحاظ رشد جنسي مراحل متعددي راپشت سرمي گذارد ، بطوريكه در هر مرحله توجه و تاكيد اومتوجه ناحيه جنسي[35] خاصي شده كه ازديگرنواحي متمايز است (منظور از ناحيه جنسي قسمتي ازبدن است كه لذت جنسي درآنجا استقرارمي يابد). فرويد سه ناحيه جنسي را برمي شمرد: ناحيه دهاني ، مقعدي و تناسلي. (اين نكته قابل تامل است كه افراد عامي و ناآشنا با عمق مفاهيم اصطلاحاتي كه فرويد بكارمي گيرد معمولا” معني اصطلاح “ تمايلات جنسي” را منحصرا” تمايلات جنسي تناسلي مي پندارند.) ما اين نواحي را نه تنها ازطريق لذتي كه ازتحريكشان حاصل مي شود بازمي شناسيم ، بلكه درپي بجاي آوردن اعمال حياتي همچون خوردن ، قضاي حاجت وتوليد مثل به وجودشان پي مي بريم. اگر فرد به هردليلي نتواند در دوران طفوليت اين نيازها را آرام كرده و راضي نگاه دارد ، اين امكان وجود خواهد داشت كه شخصيت او در دوران بزرگسالي بنا به وجود همين نقائص دچارانحراف گردد ، به عبارتي ممكن است نمو وي متوقف شده يا دچار سكون پيش ازبلوغ[36] گردد. به عنوان مثال ، ازنظريك متخصص روانكاو، بيماري و مشكل فردبزرگسالي كه به طرز ناخواسته اي سخت گير و وسواسي است ممكن است ناشي ازحالت سكون مقعدي پيش ازبلوغ وي باشد كه درسالهاي اوليه طفوليت براثر آموزشهاي سفت وسخت توالت رفتن براي او بوجودآمده است. به همين ترتيب ، مي توان سيگاركشيدنهاي افراطي درافراد را نشانه اي از حالت سكون دهاني پيش ازبلوغ رفتاري تعبيركرد كه براثرقطع شير دردوران شيرخوارگي پيش ازموقع مقرر بوجود آمده است. حتي درميان بزرگسالان نرمال هنگاميكه بااستفاده ازتصاوير نواحي اصلي جنسي بطوركاذب تحريك مي شوند ، عكس العمل هايي ديده مي شود كه نشان مي دهد برخي از نيازهاي جنسي درآنان تغيير شكل داده وبصورت رفتارهاي ديگري منحرف شده اند. سيمون لسر[37] دركتاب “ قصه وناخودآگاه[38]” (بوستون: انتشارات بيكن ، 1957) مي گويد حداقل بخشي از جذابيت و كشش ناخودآگاه شاهكار دانيل ديفو[39] در رفتار مقعدي – جنسي و سكون پيش ازبلوغ شخصيت اصلي داستان ، رابينسون كروزو نهفته است كه وي با جديت و وسواس تمام وقايعي راكه براو مي گذرد ثبت وضبط مي كند (صفحه 306).
بنا به گفته فرويد ، كودك درحدود پنج سالگي پابه مرحله اي مي نهد كه درآن به “ اهميت آلت تناسلي” پي مي برد. ودرهمين زمان “ عقده اوديپ” سربازكرده وخود را نشان مي دهد. به زباني ساده تر، عقده اوديپ ازحسي ناخودآگاه ناشي مي شود كه پسر را براي رسيدن به عشق مادر به رقابت با پدرخودتحريك مي كند. فرويد اصطلاح اوديپ را ازتراژدي باستاني به قلم سوفكل برمي گيرد. دراين تراژدي ، قهرمان داستان ، اوديپ ناآگاهانه پدرخود را ، (Laius) لايوس[40] ، به قتل مي رساند وبا مادر خود جوكاستا[41] (Jocasta) پيوند زناشويي مي بندد. فرويد دركتاب “ ايد و ايگو[42]” (نيويورك: انتشارات نورتون ، 1962) درتوصيف اين عقده چنين مي نويسد:


پسر، با ستاندن هويت خويش از پدر با اومدارا مي كند. زماني فرا مي رسد كه اين دو
رابطه (مهرومحبت پسربه مادروتعيين هويت خود ازپدر) دركناريكديگرقرارمي گيرد ،
تا اينكه تمايلات جنسي پسربراي رسيدن به مادرتشديد شده و او، پدر را در اين ميان
به شكل مانعي در راه وصال مي بيند ، ازاينجاعقده اوديپ سربيرون مي آورد. از اين
به بعد ، بازشناسي هويت پسر از پدر صبغه خصومت پيدا كرده و مبدل به آرزوي
خلاص شدن ازدست اومي گردد تا بتواند جاي او را دركنار مادر بگيرد. از اين زمان
به بعد ، رابطه پسرباپدر، دوسوي متضاد مي يابد و اينگونه به نظرمي رسد كه گويي
اين دوسويگي كه در فطرت بازشناسي هويت پسر از پدر وجود داشته از ابتدا
هويدا بوده است. اين توجه دو پهلو به پدر و برقراري رابطه شئي با مادر كه
هدف آن منحصرا” ابراز محبت است مبين فحواي صريح عقده اوديپ در يك پسر
است. (صفحات 22 -21)

عقده اوديپ تبعات ديگري نيزدارد ، تبعاتي همچون ترس ازاخته شدن و نيز شناخت پدر درمقام مظهر قدرت تام درهمه اشكال ممكن ، بنابراين خصومتي كه براثربرخورداري پدرازقدرت مطلقه شكل مي گيرد با احساس دوگانه عقده اوديپ كه فرويد بدان اشاره مي كند همراه است. براي مثال ، سيمون لسر داستاني همچون “ فاميل من ، سرهنگ مولين[43]” اثر ناتانيل هاثورن[44] راجبرا” طغياني نمادين عليه شخصيت پدرتعبيرمي كند. وباهمين بينش وآگاهي است كه برايمان ممكن مي گردد دريابيم هنگاميكه قهرمان جوان داستان شكنجه وتحقيرشدن بيرحمانه فاميل خود راكه روزي احترام زيادي برايش قايل بوده تماشا مي كند چه معنايي درپس قهقهه عجيب وغريب اومستتراست. قهقهه اين مرد جوان درحقيقت ابرازلذتي است ناخودآگاه كه بخاطررهاشدن ازتسلط ، قدرت ونفوذ والدين به اودست داده است. اين غريبه آشنا اذعان مي كند كه ديگرآزاد و رها گشته تا بدون نيازبه كمك (وقيدوبندهاي) فاميل خود راه زندگي اش را در دنياي بزرگسالان پيدا كند.

هملت: عقده اوديپ

فرويد، درادامه تحقيقاتش كوشيد تا ازميان آثار ادبي مصداقهايي را كه مويد صحت نظرياتش بود ارائه دهد ، ليكن اين كار را سرانجام يكي از روانكاوان پيرو او بنام ارنست جونز[45] به تكميل رساند و او اولين بررسي جامع و روانكاوانه خود را درنقد و تحليل يكي ازآثارمهم ادبي جهان منتشركرد. مقاله جونز با عنوان “ هملت و اوديپ[46] ابتدا درسال 1910 در“ مجله آمريكايي روانشناسي[47]” به چاپ رسيد وچيزي بعد ، پس از اعمال اصلاحاتي جامع به شكل كتاب انتشاريافت.
جونز بحث خود را براين نظريه استوار مي كند كه تعلل طولاني وبحث انگيز هملت در كشتن عموي خود ، كلاديوس بايد ازمنظري دروني و رواني و نه از لحاظ شرايط بيروني موردبررسي ومداقه قرارگيرد ، ديگرآنكه ، قهرمان داستان درسرتاسرنمايشنامه درگيرمبارزه بيهوده اي است عليه چيزي كه تنها ميتوان نام ذهنيت مشوش برآن نهاد. دراين اثردقيق ومستند ، جونزگزارشي كامل از وضعيت وسابقه روحي – رواني هملت ارائه مي دهد. او مي گويد هملت شخصيتي است روان رنجور[48] كه دراوحالات هيستري روان افسردگي به همراه آبيولا[49] (نوعي ناتواني درتصميم گيري وبكارگيري اراده) محرز است. اين اثرمجاب كننده سوابقي ازگذشته رواني هملت ارائه مي دهد كه براساس آن مي توان نتيجه گرفت تمامي اين حالات رنجوري ، ناشي ازتمايلات اوديپي اواست كه در دوران اوليه زندگي اش به شدت سركوب شده است. جونزاين نكته را پيش مي كشد كه تابحال هيچ ادعايي وهيچ كسي نتوانسته است ثابت كند كه هملت همچون خواسته روشن پدر، دراولين فرصت انتقام خون او را گرفته است. هملت تعلل مي كند ، و اگر بر حرفهاي شبحي كه برهملت ظاهرمي گردد ، و درك مكدرقهرمان ازآنچه به او القاء مي گردد صحه بگذاريم ، درمي يابيم شكسپير از همان آغاز در اين نمايشنامه تراژدي ، وظيفه وماموريت هملت را همانقدر روشن وصريح بيان مي كند كه جنايت كلاديوس را، درحقيقت ، هملت تازمانيكه موقعيت زمان ومكان ، او را قهرا” مجبورنكرده ماموريت و مسئوليت خود را به انجام نمي رساند ، و تازه زماني دست به اين كارمي زند كه مادرش ، گرترود[50] ديگركشته شده است. جونز همچنين درهملت به توصيف حالت رواني خاصي با عنوان “ زن – بيزاري[51]“ مفرط مي پردازد كه درسرتاسرنمايشنامه در رفتار وي قابل مشاهده است. مخصوصا” زمانيكه هملت بيزاريش را درمقابل افيليا علني مي كند و نفرتش را از اعمال جنسي جسماني برملا مي سازد. وجود مواردي چند ازاين دست در اين تراژدي ، نمونه اي بارز ازادبيات كلاسيك بدست مي دهد كه درآن شخصيت روان – رنجور قهرمان ، ريشه در عقده سركوب شده اوديپ دارد.
احساس دوگانه اي كه معرف گرايش فرزند به پدراست درشخصيت شبح (پدري مهربان ودوست داشتني كه پسر، هويت خود را ازاوبامي ستاند)، و كلاديوس (پدر منفوري كه ظالم است و رقيب) به نمايش گذاشته شده است وهمچنين اين شخصيتها هر دو تجلي هستند دراماتيك از احساس دوگانه خودآگاه وناخودآگاه هملت درقبال شخصيت پدر. شبحي كه برهملت ظاهرمي گردد معرف پدري است خودآگاه وآرماني ، با شخصيتي مطلوب وموردپسند همگان:

ببينيد چه فر و شكوهي براين سيمابود ،
كاكل هاي پيرون[52]، پيشاني ژوپيتر[53]
و چشماني كه به كردار مارس فرمان مي دهد و تهديد مي كند ،
با برازندگي قامت مركور، پيك خدايان ،
هنگامي كه برتارك آسمان ساي كوهي فرود مي آيد،
به راستي، هيئت وتركيبي
كه گويي هريك از خدايان مهرخود را برآن نهاده اند
تامژده ظهورمردي بزرگ رابه جهان بدهند :
چنين كسي شوهرتان بود.[54]
( هملت ، شاهزاده دانمارك ، پرده سوم ، صفحه چهارم)


ازديگرسو، احساس هملت به عموي خويش كلاديوس ، خصومت سركوب شده او را با پدرش عيان مي سازد كه در راه رسيدن به مهرمادرمقابل او قد علم كرده و باوي رقابت مي كند. اين شاه – پدرجديد ، كلاديوس ، مامورنمادين ارتكاب به اعمالي است كه نيروهاي دروني وناخودآگاه پسرنيزاو رابه انجامشان فرامي خواند: اعمالي چون قتل پدر وهم بستري بامادر. هملت موفق نمي شود خود را مجاب به كشتن كلاديوس كند زيرا ازمنظري روانشناسي او براي اينكار بايد خود را بقتل برساند. بنابراين ، به زعم جونز، مي توان اينگونه برداشت كرد كه تعلل وناكامي هملت براي عملي كردن خواسته شبح و انتقام خواهي دراين واقعيت نهفته است كه “ فكرهمخوابگي بامحرم وپدركشي براي او چنان گران وثقيل است كه نمي تواند آن را تاب بياورد. بخشي از وجودش او را ترغيب به اين كارمي كند وبخشي ديگراو راسخت ازاين عمل باز مي دارد” (صفحات 79-78).
يكي ازمنتقدان صاحب نام و پيرو فرويد ، نورمان هولند[55] راجع به دلايل درنگ هملت و همچنين تاخير سيصدساله ما در درك انگيزه هاي واقعي او به جمع بندي روشني رسيده و دركتابي با عنوان “ تخيلات شكسپيري[56] مي نويسد:

منظورمنتقدان چيست وقتيكه مي گويند هملت بخاطر عقده اوديپ نمي توانسته است
دست به عمل بزند؟ بحث بسيارساده است ودرضمن بسيارحائز اهميت. اول آنكه ،
در طي چند قرن گذشته كسي قادرنبود شرح دهد كه هملت چرا در كشتن مردي كه
پدرش را به قتل رسانده و با مادرش زناشويي كرده معطل مي كند. دوم ، تجربيات
وشواهد روانكاوانه نشان مي دهد هركودكي دقيقا” تمايل به انجام همين كار دارد.
سوم ، هملت تعلل مي كند زيرا نمي تواند كلاديوس را بخاطر عملي كه خود در
آرزوي انجامش بوده و حتي هنوز هم ناخودآگاه ميل به آنرا دارد به مجازات
برساند: كه در اين صورت ، او خود را مجازات كرده است. و چهارم ، وقتي اين
واقعيت را بپذيريم كه اين آرزو ناخودآگاه است درمي يابيم چرا تا به حال كسي
نتوانسته دليل تاخير هملت را توضيح دهد ( بلومينگتون : انتشارات دانشگاه
اينديانا) ، (صفحه 158).

يكي ازپيامدهاي سرخوردگي اوديپي در هملت ، زن – بيزاري آشكاري است كه در شخصيت او به چشم مي خورد. محبت ومهري كه مادر به او روا مي دارد شهواني و غيرعادي است و هملت به واسطه همين نوع محبت غيرعادي در دوران كودكي عميقا” دچار روان نژندي اوديپي[57] شده است: به همين خاطر هملت درجريان رشد رواني اش تحريكاتي راكه او رابه عشق ورزي با محارم ترغيب مي كرده است چنان با شدت در خود سركوب كرده كه تمايل او به زنان رنگ باخته وصبغه انزجار به خود گرفته است. جونز مي گويد: “ واكنشهاي دردناك زن گريزي در هملت با طغيان او عليه اوفيليا به اوج خود مي رسد. اوفيليا كه بخاطرتحمل رفتاري كه هيچ تناسبي با خطايش ندارد همه هستي اش را برباد مي دهد ، و هيچ نمي داند كه هملت درحقيقت بادشنام بستن به او خشم وغضب اش را برمادرش فرومي ريزد” (جونز، صفحه 96). در گفتگويي كه پس از حديث نفس مشهورهملت كه باجمله “ بودن يا نبودن حرف درهمين است” آغاز مي گردد ، هملت به اوفيليا مي گويد“ به دير برو[58] . جونز توضيح مي دهد: جمله معروف “ به دير برو” لحني بس شرم آورانه تر از آنچه غالبا” برداشت مي شود ، مي يابد ، زمانيكه شدت بحران رواني هملت را دريابيم وبدانيم كه واژه “ دير” در دوران اليزابت اصطلاحي عاميانه و رايج بود كه مفهوم “ فاحشه خانه” داشته است.


تم يا درونمايه اي كه در لايه هاي زيرين اين اثر ديده مي شود نهايتا” مبين اين
واقعيت است كه كودك در ناخودآگاه خود ايماژ مادر را به دو تصوير متضاد
تقسيم مي كند: تصوير اول ، تصوير زني است همچون مريم مقدس ، باكره و پاك ، قديسي دست نيافتني كه به هيچ روي نمي توان تماسي جسماني با او را تصور كرد.آن ديگر، تصوير زني است قابل حس كه هر كسي مي تواند او را بدست آورد ... ز مانيكه سركوب شهوت جسماني بر فرد غالب مي گردد ، چنانكه در هملت چنين پيش مي آيد ، آنگاه احساس مي شود كه هر دو زن دشمن هستند: زن پاكدامن دشمن است زيرا تحريكاتي كه بوجود مي آورد حس نفرت را بر مي انگيزد ، زن جسماني دشمن است زيرا وسوسه اي را ارزاني مي دارد كه ثمره اش چيزي جز غرق شدن درگناه نيست.
زن گريزي ، آنگونه كه در نمايش آمده ، پيامدي اجتناب ناپذير است. (صفحات 98-97)

باوجود آنكه مخالفان فرويد آراء جونز راسخت به باد انتقاد گرفته اند و فرويدگراهاي نوين نيز ازسويي حكم به كهنه بودن و ناكارآمدي آن مي دهند ، شاهكار منتقدانه وي درعرصه نقد مدرن آثاركلاسيك جايگاه ومنزلتي خاص احراز نموده است. منتقدي بنام كلوديا موريسون[59] مي نويسد: “ اهميت اثرتحليلي جونز ازآن رواست كه توانسته است تراژدي هملت را به عنوان اثري برجسته وخلاق محكي دوباره بزند و از سوي ديگر، همچنين توانسته نمونه اي ازكاربرد همه جانبه و هوشمندانه روانكاوي را در دراما معرفي كند. رساله جونز تنها پژوهش حائزاهميتي است كه براساس نظريات فرويد درادبيات پيش از دهه حاضردرآمريكا صورت پذيرفته است.”[60]

طغيان عليه پدر در داستان هاكل بري فين

رمان گرانقدر مارك تواين و شاهكارادبي شكسپير، هملت ، درونمايه اي مشترك دارند. درونمايه هردو اثر باپرداختي خصمانه از تصوير پدر، طغيان وسركشي رامورد توجه قرارداده است. نكته قابل توجه درهردو اثراينست كه پدرسرانجام به طرزفجيعي به هلاكت مي رسد و آگاهي از اين مرگ حس شگفت انگيز آسودگي و رهايي را براي خواننده به همراه مي آورد. همانگونه كه پيشترديديم براساس اصول روانكاوي ، اصل وريشه تمامي سركشي ها انكار و رد قدرت والدين به ويژه اقتدارپدراست. از منظر جامعه شناسي ، هاك عليه محدوديتهاي ناعادلانه و غيرانساني جامعه اي سربه شورش مي گذارد كه چشمان خود را برروي برده داري ، رياكاري ، ظلم وتعددي بسته وحتي آنها رامجازمي شمرد. به هرتقدير، زمانيكه مارك توآين اين درونمايه رادرهيبت پدر منفور هاك كه نقش كوچكترين نمونه قدرت را دراجتماع ايفامي كرد درقالب زمان درآورد ، بينشي بوضوح فرويدي را ، منتهاپيش ازاوبه منصه ظهورنهاد. طرح اصلي رمان براساس فرار هاك ازدست “باباهه[61]” بناشده است ، گريزي كه مصادف مي گردد با فرار جيم ازدست دوشيزه واتسون. ازديدگاهي نمادين ، هاك و جيم براي نيل به آزادي و احراز مجدد سعادت برين (همان نعمتي كه حضرت آدم پيش از هبوط از آن برخوردار بود) ، بايد ازهرآنچه نشاني ازخانم واتسون و باباهه (كه هاك رابيادحضرت آدم مي اندازد كه سراپا گلي شده ، يعني بعداز حادثه هبوط) دارد بگريزد. دوشيزه واتسون و باباهه علي رغم تفاوتهاي ظاهري ونسبتا“ ملودراماتيك ، جوانب مشترك بسياري دارند. هردوشخصيت دراين داستان مظهربي كران قدرت اند ، قدرت درمحترمترين و درعين حال درنفرت انگيزترين شكل خود. مهمترآنكه ، هردونفر، معرف اخلاقيات اجتماعي و قانوني آنهم درمشمئزكننده ترين ابعادممكن هستند. علي رغم بي خردي وحقارت باباهه ، او يگانه قيم قانوني هاك است ومهارمرگ وزندگي اين پسردردستان اوقرارداردواين حقي است كه جامعه آنراقانوني مي شمرد. خانم واتسون نيزقدرت مشابه اي برسرنوشت جيم اعمال مي كند. بادرنظرگرفتن چنين قدرتي مي توان گفت هم دوشيزه واتسون وهم باباهه دراين داستان مظهر سوپرايگو هستند. بدين ترتيب ، بخاطر فرار از ظلم ستمگرانه وقيد وبندهاي بيرحمانه سوپرايگو، جيم وهاك به سفر برروي رودخانه مي پردازند. ازآنجاييكه مارك توآين رمان هكل بري فين را بي آنكه اطلاعي ازنظريات وعقايد فرويد داشته باشد به رشته تحريردرآورده است ، به هيچ روي نمي توان اين اثر راتمثيل يا حكايتي پنداشت كه برپايه اصول روانشناسي نوشته شده باشد ومنطقي نخواهد بود اگربخواهيم بين شخصيتهاوماجراهاي داستان نسبتي مستقيم يارابطه اي يك به يك با احكام روانكاوانه برقراركنيم. ليكن ، همچون ديگر نويسندگان بزرگ ومطرح ، مارك توآين ازطبيعت و ذات آدمي باخبربوده وازهمين رواست كه مي توان بين ساختاردروني رمان او و ساختارروان انسان ، كه فرويد ازآن دم مي زند ، ازلحاظ علم روانكاوي “ شباهتي مرتبط” ديد. روانكاوان عموما” آب را به هر شكلي كه باشد نمادي ازجنس مونث ، وحتي ، ازنگاهي دقيقتر، نمادي ازمادرتعبير مي كنند. هاك و جيم ازجامعه اي كه فضاي آن آكنده ازسوپرايگواست به رودخانه مي گريزندتادرآنجابه آزادي دست يابند. دست تجاوزگرآدمي تازمانيكه به حريم رودخانه نرسيده باشد مي توان درآن به صلح وآرامشي شگفت انگيز، سيال و رويايي دست يافت ، غنايي ترين توصيفهايي كه هاك برزبان مي راند ، فرازهايي است كه اودر شرح زيبايي رودخانه بيان مي كند:
دو سه شبي گذشته است ، گمان مي كنم بهتر باشد بگويم اين زمان همچون جرياني ازكنارمان گذشتند ورفتند ، روزها وشبهاچه نرم وآرام ودل انگيزازكنارمان مي لغزيدند و رد مي شدند …. هيچ صدايي شنيده نمي شد – سكوتي محض - انگارهمه دنيابخواب رفته بود …. ( آنوقت) نسيمي ناز برمي خيزد ، ازآنجا ، ازلابلاي بيشه زاران وگلها ، و وجودت رانوازش مي كند ، چه خنكي اي ، چه طراوتي وچه صفايي ، اما هميشه اينطورنبود ، چون گاهي همين نسيم از روي ماهي هاي مرده اي كه درهرگوشه وكناري ديده مي شد ، بلند مي شد ، همه جورماهي هم بود ، وبوي لاشه وماهي گنديده مي داد …. (و) ما به تماشاي خلوت وتنهايي رودخانه مي نشستيم كه يك جورسستي وسرمستي سروقتمان مي آمد وكم كم همين سستي ما را بخواب مي برد. زندگي روي كلك عجب كيفي دارد. آسمان بالاي سرمان بود ودرهمه جاي آن ستاره هايي سوسو مي زد وما ، روبه آسمان درازمي كشيديم وبه ستاره هاچشم مي دوختيم وباهم بحث مي كرديم ، مي پرسيديم كه آياكسي اين ستاره ها را ساخته يا اينكه خود به خود بوجود آمده اند …. جيم مي گفت شايد ماه آنها را تخم گذاشته باشد ، خب اين هم حرفي بود ، من هم ديگه حرفش رو رد نمي كردم ، چون خودم ديده بودم چطور يه قورباغه تخم هاي زيادي مي كنه ، واسه همين هم حرفش مي تونست درست باشد. (فصل 19)
اين متن كه قسمتي است از رمان هكل بري فين ، مملواست از تصويرپردازيهايي كه مبين خيال زن ومادراست. دربررسيهاي روانكاوانه ايماژ زن ومادر به عنوان تصاويرالقاء كننده حس سكوت وآرامشي رازگونه وتاريك تعبير مي گردد كه تداعي كننده وضعيتي است كه انسان پيش ازبدنياآمدن ، هنگاميكه بصورت جنين در رحم مادربسرمي برد ، ازآن برخورداربوده و ياحتي مي تواند پس ازمرگ به آن دست يابد. دراين اثر، تقابل بين خشكي وآب را هم مي توان درنظريه فرويد همچون تقابل خودآگاه وناخودآگاه درنظرگرفت. هاك كه مادري راستين بربالاي سرش نيست ، مادر نمادينش را در رودخانه مي يابد ، به اعتقاد فرويد اوبا اين عمل به رحم مادر رجعت مي كند. در قسمتهايي از داستان كه غالبا” در خشكي وقوع مي يابد ، مي بينيم ، هاك ازهمين زهدان است كه درمعرض مرگهاوتولدهاي نمادين متعددي قرارمي گيرد. جيمز كاكس[62] مي گويد مرگ دروغين هاك براي فرار ازدست باباهه نكته اي است بسيارمهم كه به مامي فهماند ساختارمركزي داستان مبتني است بر طرح مرگ وتولد دوباره. جيمزعقيده دارد: “ هاك پس ازآنكه خودرامي كشد ، درتمام طول سفربرروي رودخانه مرده است. اودرحقيقت آدمي است بي هويت كه تقريبا” برسرهرپيچ رودخانه دوباره متولدمي گردد ، امانه به اين دليل كه ايفاي نقش تازه اي را درسر مي پروراند ، بلكه بدين خاطركه مجبوراست دست به خلق مجدد خود زده تا بتواند از شر نيروهايي كه از هرسو محاصره اش كرده اند رهايي يابد. درونمايه تولد دوباره كه باتاديب باباهه آغازمي گردد ، انديشه غالبي است كه همه حوادث وماجراهاي داستان را به پيش مي راند.” باتكيه برهمين الگو، به چهره هرمافروديت[63] (دوجنسي) جيم برمي خوريم كه هاك اوراهمچون يك دوست ويك سرپرست پذيرفته است رنگ سياه پوست اومفهوم ظلمات مرگ ، ضميرناخودآگاه و خيال مادر را تداعي مي كند. ( دراينجا اشعارمشهوري از والت ويتمن[64] همچون “ ازگهواره اي كه بي امان تاب خواهد خورد” و “ آنگاه كه ياسها درحياط شكوفه زده بمانند” را بياد مي آوريم كه درآن مرگ را گرامي مي داشت وازآن باعنوان “ مادر تاريك” ياد مي كرد). صفات شخصيتي كه جيم ازخودبروزمي دهد بيش ازآنكه پدرانه باشد مادرانه است. اوصاحب صفاتي همچون متانت ، وفاداري بي چون وچرا و محبتي دوست داشتني است كه درست درنقطه مقابل اقتدارطلبي سبعانه باباهه قراردارد. اگرازديدگاه روانشناسي ديگري اين اثررامورد تفحص قراردهيم ، درمي يابيم ، همچون اصلي ترين و رايجترين مضموني كه درادبيات داستاني آمريكاموردتوجه است يعني خيانت واجحاف درحق آدمهاي معصوم وبي گناه هاكل بري فين نيز حكايت كودكي است كه قرباني شده است. فيليپ يانگ[65] دركتابي باعنوان “ ارنست همينگوي[66] شباهتهاي مصائب زندگي هاك وشخصيتهاي داستانهاي همينگوي را دركناريكديگرقرارداده ودرمي يابد هاك كودكي است مصيبت ديده وزخم خورده كه براثر وارد آمدن ضربات مهلك تجربه مرگ و خشونت برپيكرش وجودش مملو از هراسي دائمي گشته است. وي همچنين دركل اثرسيزده جسد را برمي شمرد و نتيجه مي گيرد كه همه قسمتهاي اصل كتاب با صحنه اي ازمرگ ياخشونت به پايان آمده است. يانگ دركتاب خود رابطه علت ومعلولي بين تجارب تلخ زندگي هاك وتوجه فزاينده به مرگ را كه امروزه در ادبيات مدرن بسيار مورد توجه است شرح مي دهد.
(هاك) پسري محنت كشيده ورنج ديده است. او هرگز نخواهد توانست از رنج ترسي كه تجربه كرده وسراسروجودش رافراگرفته است خلاصي يابد ، وجودش لبريزازاحساس گناه است وبه خاطرافكارش شبهانمي تواند بخوابد. زماني هم كه موفق مي شودبخواب رود ، خوابهاي پريشاني شكنجه اش مي كند … اين داستان ، سرنوشت پسركي است كه درمسير رشد وزندگي خودمتحمل لحظات دردناكي شده است. در اين اثر اين نكته به آساني به چشم مي خورد كه مهارمسير زندگي هاك ازدستان نويسنده خارج شده … ودقيقا” ازآنجاييكه كلمنز[67] هيچگاه نتوانست گره هاي زندگي خويش را بگشايد ، هرگزنتوانست برمشكلات زندگي هاك فائق آيد. سردرگميهاي زندگي هاك چنان براوثقيل آمده بود كه نتوانست هيچكدامشان رابه مقصدبرساند. چيزيكه خود اين مرد هرگز متوجه آن نشد اين بود كه هاك درتمام طول سفرش برروي رودخانه ، همواره راه حلي را نشان مي داد: درگيري مداوم با خشونت ومرگ ابتدا دراوكششي ناخواسته به مرگ بوجود آورده بود كه بعدها نمادي آرماني ازمرگ جايگزين اين كشش به مرگ شد. (صفحات 201-200)
اين “ نمادآرماني” همان رودخانه تاريك ومعرف غريزه مرگ است كه فرويد به توصيف آن مي پردازد. غريزه مرگ ، غريزه اي است ناخودآگاه كه درهمه موجودات زنده وجود دارد وآنها رابراي رجعت به حالتي غيرحياتي ترغيب مي كند تا بدان طريق به همه آلام زندگي پاياني ابدي بدهد. رمان هكل بري فين از چنان ظرفيتهاي تعبيرپذيرعظيمي برخورداراست كه توضيحات وتعابيرما از نمادها ومفاهيم بكاررفته درآن بي شك نه مي تواند همه جوانب قابل ذكرآنرا بيان كرده ونه مي تواند درستي تعابيرديگرروشهاي نقد را منتفي كند. درواقع اينچنين شناختي الزاما” بايد درك مارانسبت به عظمت رمان هكل بري فين افزايش دهد زيرا كه مبين اين واقعيت است كه مارك توآين با خلق اين شاهكار ادبي خواسته يا ناخواسته توانسته است باتكيه برروشي عميقا” روانشناسانه نسلهاي بسياري ازخوانندگان رامجذوب خويش سازد.

تمناي مرگ در آثار ادگارآلن پو

دركنارآثاري همچون “ هملت و اوديپ” به قلم ارنست جونز و مقاله “ استخوان لاي زخم (The Turn of Screw ) اثر ادموند ويلسون ، از ديگر آثار منتقدانه اي كه در زمينه پژوهشهاي روانكاوانه ادبيات مي توان ازآن نام برد كتاب “ زندگي وآثار ادگارآلن پو” است كه “ ماري بوناپارت” آنرا به رشته تحريردرآورده است. اين كتاب توانست در مدتي كوتاه شهرتي عالمگير بدست آورد. بوناپارت كه پيشتردانشجوي فرويد بود ، همچون جونز يكي از نادر منتقديني به شمار مي رود كه توانست درطول فعاليت حرفه اي خود دانش تخصصي اش درزمينه روانكاوي را با درك عميق خود از آثار مورد علاقه اش درادبيات به طرزچشمگيري باهم درآميزد. كتاب او براي افراد غيرمتخصص وعلاقمندبه نقد روانكاوانه آثارادبي هم مي تواند جالب باشد وهم جذاب. پايه اعتقادات او اينست كه زندگي و آثار ادگارآلن پو سراسر تحت الشعاع عقده اوديپ قرارگرفته است ، يعني نفرت ازپدر و عشقي متاثر از نابساماني روحي – رواني[68] به مادر. هسته مركزي آثار انتقادي آلن پو را طرد و رد قدرت تشكيل مي دهد و ازسويي ديگر، چارچوب اشعار و داستانهاي وي استوار است بروصال مادر (آرزوي مرگ وتمايل به رجعت به رحم ، به طورمثال درتمايل فكري اوبراي به گوررفتن پيش ازمرگ به روشني مشهود است). بوناپارت حتي ولع مهلك او را در مصرف الكل همچون مفري توجيه مي كند كه وي را قادر مي سازد تا با تحميل عفت و پاكدامني شديدي برخود به مادر در گور آرميده خود وفادارباقي بماند ، به اين معني كه او سعي مي كرد تا هنگام وصال مادر، خود را از هرهم آغوشي ديگري پاك ومنزه نگه دارد. اين تمايل رواني بعدها باروي آوردن به الكل و افراط در مصرف آن آشكارمي گردد. بوناپارت مي نويسد:

درحقيقت ، سرنوشت ، ادگار آلن پو را محكوم كرده بود تا هميشه درسوگ وعزا
باشد. عشق او به وصال مادري كه رخت از جهان بربسته بود او را نه تنها براي
هميشه از لذت عشقهاي زميني منع كرده بود بلكه شادي وتندرستي را نيز بر او و
اطرافيانش حرام كرده بود. او كه همواره خود را به مرگ وفادار نگه داشته بود ،
پيش از وداع جز به دو چيز نمي انديشيد : بهشت يا گور، و اين بستگي به آن
داشت كه كدام را بخواهد : روح گم كرده اش را ؟ يا جسمش را ؟ بدينسان ، پو، بر اثر پايبندي ابدي به مادرمرده اش ، با همه وجودش تبديل به موجودي[69] جسدپرست شده بود و اگر ( تمايلات جسد پرستي اش) سركوب
نمي شد ، بي شك وي به جرم وجنايت پناه مي برد. ( صفحه 83)

بوناپارت بااستفاده ازاين نظريات روانكاوانه درشالوده واساس كارهاي پژوهشي خود وبا انسجامي منطقي به تجزيه وتحليل آثارادبي متعددي پرداخت. روش او با آنكه يكنواخت وعاري ازتنوع است بااينحال مبين نتايج شگرفي بوده است . داستانهاي كوتاه معروف ادگار آلن پو، “ خمره شراب آمانتيلادو[70]” و“ قلب رازگو[71]” به عقيده بوناپارت ، داستان انتقام عليه پدراست. درداستان “ خمره شراب آمانتيلادو” سردابه شراب نمادي از “ درون بدن زن” است كه سرمستي بي حد و حسرت انگيزي درآن ماوا دارد وبدينسان است كه اين سردابه طويل ، تاريك وتنگ وسيله اي براي عقوبت مي گردد. در داستان “ قلب رازگو” قرباني همچون داستان قبلي “ جان آلن” پدرخوانده منفور پو است و چشم كور و وحشتناك اونشانگركيفر اختگي است. داستان “ سقوط خانه ارواح[72]” ، مدلي روانكاوانه ازعقده گناه اوديپي است. دراين داستان ، بنابه نماديگرايي فرويد ، خانم مادلين آشر، سردابه اي كه براي ابد درآن مدفون شده ، ونيزخودخانه ، جملگي ، ايماژهايي هستند از مادر، حكايت هولناك سرنوشت “ ادلرد[73]” كه راوي داستان براي شخصي بنام “ رودريك” نقل مي كند ، وبا كشتن اژدهابه اوج خود مي رسد ، در واقع همان بيان مجدد كشتن پدر است براي دست يافتن به گنجينه مادر.


داستان “ جواني بنام يانگ گودمن براون”: ايد در معارضه با سوپرايگو

در داستان “ جواني بنام يانگ گودمن براون” ، به قلم نويسنده آمريكايي ، ناتانيل هاتورن[74] طرح اصلي درونمايه همان اجحاف وظلم درحق بي گناهان و سربزيران است. يانگ گودمن براون داماد جواني است كه همسرش ، فيث (بر وزن حيث) (واژه faith در زبان انگليسي به معني دين وايمان است كه در اين داستان تعمدا” به عنوان اسم خاص ، بر روي نزديكترين فرد به يانگ گودمن براون ، همسر وي گذاشته شده است) را وداع مي گويد تا شبي را با شيطان در جنگل سپري كند. تمام ماجراهاي اين شب هولناك ، تجارب تكاندهنده اي براي اين مرد جوان است. در دل اين سرگشتگي ظلماني او به محفل شياطين برمي خورد و مي بيند كه همه معلمان پرافتخاردهكده ، واعظان و دوستانش آنجا دورهم گردآمده اند. نقطه اوج داستان آنجايي است كه مي بيند همسرتازه عروسش را مي آوردند و دركنارش قرار مي دهند وازاومي خواهند كه درپيشگاه ابليس دوزخ سوگندي ابدي ياد كند. پس ازاين لحظات اوج داستان كه مردجوان بااحساس دوگانه اش براي پذيرفتن يا رد اخوت باشيطان سخت مي ستيزد ، چشم ازخواب برمي دارد و خود را درجنگلي خاموش مي يابد وباخود مي انديشدآيا آنچه براوگذشت خواب بود يا واقعيت. پاسخ هرچه باشد مهم نيست ، مهم اينست كه اومتمول شده است. صبح همان روز به دهكده برمي گردد و نزد همسرش فيث ( ياهمان ، دين وايمان) مي رود ، اما ، او ديگرروي آرامش را نمي بيند. ازآن زمان به بعد هرگاه آواز مذهبي به گوشش مي رسيد ، ناخودآگاه سرود گناه درگوشش طنين مي انداخت كه در آن شب مخوف درجنگل شنيده بود. اوحتي ازهمسرش فيث ، كناره مي گرفت. لحظه احتضاراو، پر رنج وعذاب بود وبرسنگ قبرش برايش آرزوي رستگاري نكردند. جدا ازمعاني تمثيلي داستان كه آشكارا مقصود اصلي داستان را بيان مي كند ، اشارات و تضمنهايي نيز به چشم مي خورد كه حكايت از مفاهيمي روانشناختي دارند. بررسي اين اثر را با اين فرض شروع مي كنيم كه اين داستان در وراي نمادگرايي وفنون ادبي خود بسياربيش ازآنچه عيان مي دارد نكات قابل تامل درخود دارد. به همين خاطركاري كه بايد انجام دهيم استنتاج است يعني بايد از معلوم به نامعلوم برسيم. اولين قضيه استنتاجي اينست كه سفر مرد جوان بيش از يك سفرجسماني است ، اين سفرسلوك روانشناختي نيزهست. براي آنكه دريابيم اين سفرازلحاظ روانشناسي چه مفاهيمي دربر دارد بايد ابتدا شرايط سفر، زمان و مكان آنرا بررسي كنيم. مرد جوان تحت فرمان قوايي كه بي شك شهواني اند از دهكده سيلم (بروزن ديلم) خارج شده و پابه جنگل مي گذارد. دهكده مكاني است كه مي توان درآن نور، روشنايي ونظم وآرامش يافت ، هم نظمي اجتماعي و هم نظمي روحاني . براون ازهمسرش فيث درغروب خداحافظي مي كند ، از شهرخارج مي شود و درصبح نزد اوبرمي گردد. سرگشتگيهاي سفراوتماما” درطول شب رخ مي دهد. او به همسرش مي گويد: “ رفت وبرگشت سفرمن بايد كه اكنون شروع گردد و تا طلوع خورشيد انجام يابد.” ملاقات براون و شيطان درجنگل ، در مكاني تاريك ومملو از وحشتي نامعلوم سرمي گيرد. ازيك نگاه ، دهكده اي را مي توان با خودآگاه برابردانست وجنگل را با فترتي تاريك از ناخود‌آگاه. اما صحيح ترآنست كه بگوييم ازمنظرفرويد ، دهكده ازاين بابت كه درخودنظم ومنعيات اجتماعي واخلاقي دارد مي تواند با سوپرايگو يا وجدان كه همان عامل اخلاقي تحديد كننده روان است درقياس است وجنگل ، درمقابل دهكده ، كه محلي است موحش وآشفته و مملو ازدهشت واميال سركش معرف ايد است. براون نيزخود درميان اين نيروهاي متخاصم درنقش ميانجي ، به عنوان ايگويي مفلوك دست وپا مي زند تابه تعادلي معقول دست يابد ، وازآنجاييكه قادر به انجام اين كارنيست سخت مرعوب مي گردد.
چرا او نمي تواند بين اين نيروهامصالحه برقراركند؟ آيا مخمصه اي كه او در آن گرفتار است ، عقوبت همه آدميان است؟ همانطور كه از نام او ( Young Goodman Brown ، در زبان انگليسي هم صفتي است درمعني جوان و هم اسم خاص است ، Goodman تركيبي ازصفت نيك ، خوب = Good و اسم مرد= man كه درنقش اسم خاص مي تواند به معني “ مردنيك” بكاررود.) برآيد؟ اگرچنين است ، آيا سرنوشت همه آدمها اينست در رنج وعذاب رخت ازدنيا بربندند؟ با عنايت به “ ناتانيل هاتورن” درضمن داستانش عرضه مي كند ، قطعا” چنين است. او در داستانش نشان مي دهد ، آدمي هميشه نمي تواند در دهكده وخارج ازجنگل بماند. و دير يا زود ، هرآدمي بايد با شيطان مواجه شود. در اينجا بايد نكاتي را درباره اين تصويردوگانه تشريح كرد. وقتي براي اولين بار در داستان با شيطان مواجه مي شويم ( پس ازآنكه جمله حاكي ازهراس براون “ چه خواهد شد اگرشيطان در يك قدمي ام بايستد؟ ما را پيشتر براي اين ديدار آماده مي سازد) مي بينيم او در زير درختي كهن نشسته است. درخت كهن خود تلميحي است به آن درختي كه حضرت آدم ميوه ممنوعه را از آن برگرفت و نيز مبين آگاهي معصيت است. توصيفهايي كه ازشيطان مي شود بسيارشبيه مشخصات خود براون است. بطورخلاصه ، شيطان تجسم شخصيت ثاني[75] براون يعني تجلي دراماتيك بخشي از روح اواست ، همانگونه كه فيث ( همسرش و درضمن دين وايمانش) تجلي گر بخش ديگري ازهمين روح است. عصايي كه شيطان بدست دارد ، همانند عصاي چوبي كه بعدا” به براون مي دهد ، همچون ماري است تنومند وسياه ، همچون افعي جاندار. درنظام استاندارد نمادگرايي فرويدي ، مارنماينده آلت جنسي مردانه اي است كه مهارآن ازدست رفته باشد. او همچنان كه درجنگل به پيش مي رود با اشخاص ديگري نيز روبرو مي گردد ، اشخاصي همچون معلمان دين و اخلاق كه روزي معلم خود اوبودند: آقاي گود كلويز پير[76] ، آقاي ديكون گوكين[77] و در آخر حتي خود فيث ، باآن گل سرصورتي رنگ برسركه منعكس كننده ايهامي است كه براون قادر به درك معني آن نيست (زيرارنگ صورتي تركيبي است از رنگ سفيد به نشانه خلوص وپاكي و رنگ قرمز به نشانه هوي و هوس). براون كه پاك خود را باخته است ، سرانجام براثرتوهماتي سراسر وجودش راتسخيرمي كند آشفته وسردرگم مي گرددوبه انقياد اشرارموحشي مي گردد كه دردل اين ظلمات جنگل ازهرسورمحاصره اش كرده اند و خود مبدل به هراس اصلي صحنه مي گردد كه ديگرترسي ازهيچ عامل مخوفي ندارد. تمامي اين وقايع هولناك را مي توان بصورت تجلي ازتمايلات وتحريكات روحي – رواني براون تعبيركردكه او در طول زندگي اش همواره به سركوبشان پرداخته است ، اين نكته درتوضيحاتي كه نويسنده داستان ناتانيل هاتورن درباره شخصيت دگرگون شده اين داستان مي دهد به خوبي پيدا است:

درحقيقت ، در سرتاسر اين جنگلي كه به تسخيرارواح خبيث درآمده هيچ چيزي ترسناك ترازتصويرخودبراون نيست. او درلابلاي درختان تيره كاج از سويي به سويي ديگرمي رود وباچهره اي جنون آميزعصايش را درآسمان چرخ داده و گاهي خشمش و انزجارش را از وسوسه كفري هراسناك ابراز كرده وگاهي هم چنان فغان و قهقهه هايي بلند سرمي دهد كه پژواك آن درهمه جنگل مي پيچيد و گويي تمام شياطين جنگل باهم درگرداومي خندند. هنگاميكه خشم وجودش رافرا مي گيرد كراهت هيبت اودرلباس آدمي بسياربيش اززشتي هيبت ابليس مي گردد.


گرچه هاتورن دراين داستان بطورضمني اشاره مي كند كه مخمصه اي كه براون درآن گرفتار است ، سرنوشت همه آدميان است ، ازاينكه پايان زندگي همه همچون آخركار براون غمگين و دردناك است كلمه اي برزبان نمي راند. هاتورن نيزهمچون فرويد ، به مصائب ومخاطراتي كه ممكن است ازسركوب شديد ليبيدو و درنتيجه رشد سوپرايگويي قهار و بي رحم به بارآيد باخبربود (هرچند اوبراي بيان اين مسائل ازاصطلاحات خود همچون “ عدم تعادل سر درمقابل قلب” استفاده مي كرد.) گودمن براون داستان غمگين قرباني شدن فردي است كه جامعه او چشمانش را دربرابراين واقعيت كه تمايل به اعمال جنسي به عنوان قسمتي ازتكوين ذهني و جسمي هرفردي امري طبيعي و اجتناب ناپذير، بسته است. او همچنين قرباني جامعه اي است كه نظام اخلاقي حاكم برآن هرگونه تحريك طبيعي رادرفردسخت سركوب ومجازات مي كند. درباور پيورتنها ، آناني كه درباورهاي ديني واخلاقي خود سخت پافشاري مي كردند ، واژه “ طبيعت” به نوعي مترادف بود با واژه “ گناه”. در داستان “ داغ ننگ” از هاتورن ، پيرل (Pearl ) ، دختركوچكي است كه فرزند نامشروع خانم هسترپرين (Hester Prynne ) و جناب كشيش آرتور دمزديل (Reverend Mr. Arthur Dimmesdale ) است. ازاين دختر در سراسر داستان با عنوان “ فرزند طبيعت” يادمي شود. فرماندار جان وينتروپ در سخنراني اش درسال 1645 خطاب به دادگاه عمومي “ آزادي طبيعي” رامتمايز از “ آزادي مدني” برشمرده و درتعريف آزادي طبيعي تصريح مي كند كه “ آن آزادي است هم مي توان با آن كارهاي خيركرد و هم كارهاي شر … برخورداري از چنين آزادي باعث مي شود ذات انسان خبيث ترشده حتي درمواردي گوي سبقت را از دام و دد وحشي بربايد.” خواستگاه فكري هاتورن كه ازتبار پيورتنهايي بود كه به تعقيب وكشتن جادوگران شهره بودند ، متعلق به جامعه اي بنام نيوانگلند بود كه ، معيارهاي اخلاقي حاكم براين جامعه ميراث بجاي مانده ازچنين اسلافي پيورتنها بود. بااينحال اواحوال ماهيت گناه وپيامدهاي روانشناختي زيرپاگذاردن منعياتي كه جامعه بدان حكم كرده سخت به تامل پرداخت. داستان يانگ گودمن براون پيامدهاي نقض چنين قوانيني را به تصويرمي كشد.
پس از سپري كردن شبي درجنگل وجود اومملو از عقده گناه مي شود و در آتش اضطراب وترديد شروع به سوختن مي كند ، اماچرا؟ زيرااوهرگزآنچنان كه بايد تعليم داده نشده بودتابتوانددربرابرواقعيتهاي جهان بيرون ، همچون جهان درون رويارو بايستد، زيراآنچه كه ازبدوتولد همواره به اوتلقين شده بود هشدارهايي بودكه اوراازخوردن ميوه ممنوعه منع مي كرد، زيراكه اين ممنوعيت ، شيطان و گناه را ناخواسته برايش فريبنده و دلربا كرده بود و حسي مرگبارازاجباردروجودش رشديافته بودكه به اوحكم مي كرد بايد ازميوه ممنوعه بخورد. امااوبااينكارالزاما” بدذات نيست ، بلكه به مانند ديگرافراد جوان تنها كنجكاوي مي كند. امابه خاطرسختگيريهاي بيش ازحد پيورتنها درمقابل تحريكات طبيعي ، كنجكاوي وي تنها تبديل به مشغله ومسئله ذهني مي شود. واكنشهاي دراماتيكي او درجنگل نمونه اي است ازآنچه درموارد واقعي سركوب تمايلات طبيعي رخ مي دهد. به علاوه ، ماهيت سرگشتگي اعجاب انگيزاين مرد جوان مويد تئوري فرويد است كه مي گويد تمايلات سركوب شده ما خود را در خوابهايي كه به سراغمان مي آيد بازگو مي كنند واينكه اين خوابها اشكال نماديني ازتحقق آرزوهايمان هستند. هاتورن كه بيش ازچند نسل پيش از فرويد به شرح اين داستانها پرداخته بود همچون روانشناسي نكته سنج به همان مسائلي پي برده بود كه فرويد بعدها سعي كرد به كمك شواهدي باليني بصورت عملي ونظام مند تبيين شان كند.


داستان استخوان لاي زخم[78] : عواقب سركوب تمايلات جنسي

شايد مشهورترين داستاني كه تابه حال درباره سركوب تمايلات جنسي نوشته شده ، داستان “ استخوان لاي زخم” هنري جيمز[79] باشد. اين اثريكي از مشهورترين داستانهايي است كه درباره اشباح سرگردان در ادبيات آمريكا نگاشته شده است. اين اثر ادبي كه همچون قطعه گوهري كه درسطوح گوناگون تراش خورده وهرسطح آن جلوه اي خاص به نمايش مي گذارد از سال 1924 كه خانم ادنا كنتون[80] تحليل فرويدي خود را با عنوان “ هنري جيمز و خوانندگان ژرف انديش (Henry James to the Ruminant Reader [The Arts، 6 [1924]، 245-255] ) : تحليلي برداستان استخوان لاي زخم[81]” منتشرساخت مورد توجه بسياري ازمنتقدان قرارگرفت و مباحث ضد ونقيض بسياري درباره آن گفته شد. اين تحليل روانكاوانه را ده سال بعد ادموند ويلسون[82] منتقد فاضل و دانشمند با كتاب خود با عنوان “ ايهام در آثار هنري جيمز (Haund and Horn، 7 [1934]، 385-406])” تاييد كرده ونكاتي برآن افزود. و نيز يك نسل پس ازآن توماس كرانفيل[83] و رابرت كلارك[84] در كتابي بنام “ آناتومي داستان استخوان لاي زخم[85]”[Austin: The University of Texas Press،1965] برصحت تمام و كمال مطالب ادنا كنتون صحه گذاردند. بطوراجمال ، استخوان لاي زخم ، داستان زني است جوان كه درسمت معلم سرخانه و سرپرست دو بچه خوش سيما كه درعمارتي باشكوه و قديمي دور از شهر زندگي مي كنند به كارمشغول مي شود. پدر و مادر بچه ها هر دو درگذشته اند قيم قانوني آنان عموي عزبي است خوش گذران كه درلندن زندگي مي كند و به هيچ وجه دلش نمي خواهد سروكله زدن بااين دو كودك كيفش را كور كند . او اين معلم جوان را به استخدام مي گيرد وبااوشرط مي كند كه اوبايد مسئوليت رسيدگي به همه امور را درملك ويلايي اش كه به آن بلاي[86] گفته مي شود بپذيرد و نيزازاومي خواهد كه درهيچ شرايطي ازوضعيت ومشكلات خود درآن خانه نزداوشكايت نبرد. اين دختربيست ساله بيشترندارد بااينحال بايد سرپرستي ملك وكودكان را برعهده گيردوكاري هم نبايد با عموي بچه ها كه خيالش را ازبابت بچه ها آسوده كرده داشته باشد. اين دوكودك مايلز و فلورا نام دارند، بسيار رفتاري موقر و مودب دارند كه معلمشان دراولين برخورد شيفته آنها مي گردد.
در بلاي همه چيز عادي به نظر مي رسد بجز داستان مرموز و كريهي كه حاكي از وجود رابطه بين معلم سرخانه قبلي دوشيزه جسل با پيشخدمت مخصوص عموي بچه ها پيتركونيت بود. هر دونفراكنون درگذشته بودند. همچنين موضوع عجيب ماجراي اخراج مايلز از مدرسه بود كه گويا دليل آن اين بود كه مي گفتند وجود اودرمدرسه دركنارديگرمحصلان مضراست. معلم جوان ازشايعات و اطلاعات اندكي كه خدمتكارخانه خانم گروس (Gros ) دراختيارش گذاشته بود دريافت زماني كه دوشيزه جسل و آقاي كونيت دراين خانه كارمي كردند رابطه ي جنسي بينشان برقراربود و آنها اين اعمال را درحضوركودكان انجام مي دادند كه اين تاثيري عميق ازفسادوتباهي درذهن مايلز و فلورا بجاي گذاشته بود. پس از ورودش به بلاي چندين بار ارواح خانم جسل و كوئينت را رويت مي كند و نتيجه مي گيرد كه آنها بدنبال بچه ها هستند وقصد اهريمني شان آنست كه روح بچه ها را درتسخيرخود درآورند. رفتارخودكودكان گرچه درظاهرطبيعي بنظرمي رسد به معلم شان مي فهماند كه نگرانيهايش بي دليل نيست. درپايان داستان ، فلورا به ستيز با معلم خود مي پردازد و خانم گروس او را با خود به شهر مي برد تا شايد به اين طريق بتوان او را از شر دوشيزه جسل محفوظ نگه داشت. معلم جوان به همراه مايلز در بلاي مي مانند و براي حفاظت روح او از شبح پيتر كونيت به جدال مي پردازند. دراين جدال آخرين كه داستان را به اوج خود مي رساند بنظرمي آيد كه معلم موفق مي شود تا روح خبيث را از وجود پسر بتاراند اما در اين ستيز سخت ، پسرك جان خود را براثرفشارهاي حاصل از احضار روح از دست مي دهد.
مسلما” وقتي اين داستان بطورخلاصه واجمال گفته مي شود به هيچ وجه نمي توان درباره پيچيدگيها ، ظرايف و لحظه هاي باشكوه ترس ودلهره آن قضاوتي صحيح كرد ، ليكن آنچه دراينجا براي ما اهميت دارد تنها بررسي جنبه هاي تعبيري داستان است. جيمز جويس درپيشگفتار جلد دوازدهم مجموعه منتخب آثارش هرگونه اشاره به مسائل روانشناسي را در اين اثر رد مي كند و مي گويد تنها قصدداشته است اثري خلق كند كه خالصا” سرگرم كننده باشد و بتواند حتي آدمهاي بي حال، سرخورده و ناباور را هم كه معمولا” نمي توان به سادگي تحت تاثيرشان قرار داد ترسانده و لرزه براندامشان بياندازد (زيرا كه لذت ترساندن آدمهاي ابله كار زياد سختي نيست، از طرفي لذتي هم ندارد) . او مي گويد اين داستان يك هديه هيجان انگيز كريسمس است كه هدفش به وجد آوردن آن وجود مقدس ترس است كه از ديرباز درماوجود داشته است.
درباره اظهارات جيمز دوسوال مي توان پرسيد: آيا او راست مي گويد كه قصدي در بيان مسائل روانشناسي نداشته است؟ وديگر آنكه، آيا اصلا” اينكه او خواسته داستان بنويسد كه فقط جنبه سرگرمي داشته باشد اهميتي دارد يا خير؟ به سوال اول نمي توان پاسخ داد. ما هرگز نمي توانيم ازآنچه وي برزبان رانده اطمينان حاصل كنيم، شايد واقعا” اين داستان با هدف تاثيرگذاردن برخوانندگان سطحي نگر نوشته شده باشد. درجواب به سوال دوم، قاطعانه بايد بگوييم، خير. ازلحاظ جنبه هاي پرباروتعبيرپذيرداستان، اينكه قصد وعزم خودآگاهانه جيمز چه بوده است مستقيما” هيچ ارتباطي باتجزيه وتحليل روانكاوانه ما از داستان ندارد.
ساختمان ذهني فردي هنرمند الزاما” همان ساختمان ذهني افراد عادي است بنابراين مي تواند تحت تاثيرهجوم نيروهاي ناخودآگاه قرارگيرد به همين سبب اين امكان وجود دارد كه نويسنده اي بسيارعميقترازآنچه خود مي پندارد بنويسد. آنچه در واقع اهميت دارد اينست كه خواننده متخصص و نكته سنج چه برداشت مي كند و نه آنچيزي كه نويسنده ادعا مي كند. اين داستان، درحقيقت، نمونه اي است بارز كه مي توان درآن تضمنها و اشارات بسياري يافت كه تنها در روانشناسي باليني قابل تعبير و تفسيراند.
ادموند ويلسون در مقاله خويش با عنوان “ استخوان لاي زخم” [revised for the Triple Thinkers[New York: Oxford University Press، 1948] به نكته مهمي اشاره مي كند و مي گويد دركل داستان هيچ كس بجز خانم معلم مدعي نمي شود كه اشباح پيتر كونيت و خانم جسل را ديده است. شايد بتوان فرض كرد و از رفتار كنجكاوانه بچه ها چنين نتيجه گرفت كه بچه ها هم اين اشباح را ديده اند، اما در حقيق ، تنها مدرك ما گفته هاي خانم معلم است. خانم گروس، خدمتكار بي سواد و ساده اي كه نامش نشانگر واقع بيني اواست با آنكه چندين باردرطول داستان در معرض ارواح قرارمي گيرداماهرگزچيزي نمي بيند. او فقط به گفته هاي اين معلم بسيارحساس اعتماد مي كند. پس، اهميت اين اشباح درچيست و چرافقط معلم جوان آنها را مي بيند؟ جواب براي يك متخصص روانكاو بسيار روشن است. اين معلم مبتلا به توهم حاد رواني[87] است كه از سركوب شديد اميال جنسي ناشي شده است و ارواح تجلي نمايشي اميال ناخودآگاه جنسي او است.
همانگونه كه راوي درابتداي داستان برايمان ازسالهاي نخست زندگي اش مي گويد، او درخانواده اي بزرگ شده بود كه پدرش كشيش فقيريك منطقه روستايي بود و او در ميان خواهرهايش از همه كوچكتر بود. بنابراين مي توانيم چنين نتيجه بگيريم كه او درچنان دنياي بسته و زنانه اي رشد يافته بود كه غريزه هاي طبيعي جنسي اش، همچون آنچه بر گودمن براون آمده بود، براثر تعاليم مذهبي والدين وفشارهاي معمول كه برقشرمتوسط جامعه دوران ويكتوريا كه حتي سركوبگرانه ترازجامعه پيورتنها بود اعمال مي شد، باقدرت تمام منكوب گشته بود. او به واقع، عاشق و واله عموي بچه ها است كه جواني است خوشرو، مجرد و سرشارازنيروي شباب ، اينچنين شخصيتي را مي توان تنها درخوابها و يا در قصص قديمي وآنهم در روياهاي دختري شيدا وتشنه عشق يافت كه در خانه كشيشي روستايي بزرگ شده است. بنابراين بار اولي كه شبح پيتركونيت مو قرمز براو ظاهرمي گردد جامه عمو را به تن كرده است. علاوه برآن، وقتي كونيت (اين نام كنايه اي است براي نقش جنسي او) براي اولين بارظاهرمي گردد بربالاي برجي ايستاده كه نمادي است از آلت مردوبه همين ترتيب وقتي دوشيزه جسل اولين بار ديده مي شود دركناردرياچه ايستاده كه نمادي از جنس زن. ويلسون درتاييد اين قضايا بحث خود را ادامه داد. و به قطعات چوبي اشاره مي كند كه فلورا دخترك كوچك درهمان حاليكه معلم جوان بانگاهي خيره ومبهوت او رانظاره مي كند با آن بازي مي كند ودرهمين زمان شبح دوشيزه جسل براي اولين بارظاهرمي گردد: دخترك تلاش مي كند تادكل يك كشتي اسباب بازي (ظرفي مقعر) رادرمحل حفره اش واردكند. بطوركلي ويلسون در بررسيهاي فرويدي اش چنين بيان مي كند كه:

زمانيكه اين نكات و اشارات را به دقت بررسي مي كنيم با توجه به قياس
موجود تنها مي توانيم چنين نتيجه بگيريم كه اين داستان عميقا” به توصيف
شخصيت رواني اين معلم سرخانه پرداخته است. وقتي اين حكايت را از منظري
متفاوت بررسي مي كنيم مي بينيم تصاوير و توهمات گناه آلود و تيره اي كه اين
دختر درمقابل خود مي بيند وهمچنين طرزبرخورد او با اين توهمات بنظر مي رسد
از سويي ظاهرا” حاكي از تصويري است دقيق و ترسناك از دختر يك كشيش فقير
روستايي كه درچنگال قشرمتوسط اجتماعي وخودآگاهانه خود گرفتارآمده است
و ازسويي ديگرنشاندهنده ناتواني اواست درپذيرفتن تحركات جنسي طبيعي كه به
سراغش مي آيند. رفتار رواني اش همچنين باعث مي گردد كه انضباط خشك و
بي رحمانه اي ازنوع انگليسي را بر زيردستانش اعمال كند وحتي عقايدش را نيزكه
مورد پسند هيچكس نيست بر آنان تحميل كند … حال درمي يابيم كه اين داستان
نوعي متفاوت ازدرونمايه هاي آشنايي است كه جيمز هميشه درداستانهايش بكار
برده است ، يعني درونمايه (پيردخترهاي آنگلوساكسون تباه شده).


عشق ومرگ در شعر “ گل سرخ رنجور[88]
گرچه تعداد نويسندگاني كه همچون ادگارآلن پو درزندگي تلخيهاي زيادي چشيده و ويژگيهاي روحي رواني منحصربفردي داشته باشند، زياد نيست كه بتوان به سهولت آنها رابا رويكرد روانكاوانه به تحليل درآورد، درعوض ، خيل كثيري از آثار ارزشمند ادبي رامي توان برپايه واساس فرضيات ماري بوناپارت ونيزاصول اوليه اي كه فرويد بناگذاشته تحليلي روانكاوانه كرد. دراين ميان ، به ويژه شعراي دوره رمانتيك به راحتي مصداق تعبيرات فرويد قرارمي گيرند. “ لوكاس[89] ” بر اين باور است كه مكتب رمانتيسم به خودآگاه ، و در عوض مكتب كلاسيسيسم با تاكيد ورزيدن برنظم وقاعده ، گرايش به ناخودآگاه دارد ، مخصوصا” گرايش به ايگو و سوپرايگو.
دراينجا ، به عنوان مثال، شعري از “ ويليام بليك[90] ” با عنوان “ گل سرخ رنجور” كه مملواست از نمادهاي رواني بررسي مي گردد:

آه اي گل سرخ ، تو چه رنجوري!
كرمي ناپيدا
كه در دل شب و
در غريو توفان
آواز پرواز مي خواند
به بستر نشئه اخرايي ات خراميده است
و عشق تاريك و سحرانگيزش
بر سفره هلاك جانت نشسته است.


ازديدگاه نظريات فرويد ، تضمنهاي جنسي اي كه درتصويرپردازيهاي شعر بليك وجود دارد ، به سادگي قابل تشخيص هستند. گل سرخ نمادي كلاسيك از زيبايي زنانه به شمار مي رود ، ليكن اين زيبايي درشعر“ گل سرخ رنجور” براثرعواملي كه مبين تمايلات جنسي مردانه است درحال پوكيدگي وپوسيدگي است. بطوركلي ، كرم نمادي ازمرگ ، فساد و نيز آلت مرد است. كرم يا مار، هردو نشاندهنده غريزه جنسي اند. همچنين درشعر “ اولالوم” ، اثر ادگارآلن پو، مي بينيم كه پرواز، نمادي از اعمال جنسي است. ايماژهاي شب ، تاريكي و غريوتوفان اشاراتي هستند به ناخودآگاه يا همان ايد. دربند دوم شعر، انديشه ويران شدگي و فرسودگي شهواني با ايماژهاي نسبتا” صريح به تصويركشيده شده است. به طورخلاصه ، مي توان گفت ، شعر بليك حكايتي است مبهم و حيرت آور راجع به غريزه مرگ كه روانكاوان پيوستگي بسيار عميق آنرا با شهوت جنسي تصديق مي كنند. از رابطه تنگاتنگي كه بين عبارت “ نشئه اخرايي” و “ هلاكت” ونيز “ ارس[91]” ، خدايگان عشق و هوس ، ناخرسند ازعشقي آسماني و روحاني ، هم دم از سيئات نفس مي زند وهم ازنيستي و مرگ نويد مي دهد.



تصويرپردازيهاي جنسي درشعر “ به معشوقه طنازش

گر جز اين گردون تنگ ، رخصتي ما را بود ،
غمزه و عشوه تو ، بانوي دلبر من ، كي خطا بود ،
مي نشستيم و مي انديشيديم به كدامين ره
دل سپاريم و روزگار بلند عشق خود ، چگونه بسازيم.
تو دركنار رود گنگ[92]
ياقوت سرخ برمي گرفتي و من تا گاه مد
رود هامبر[93] ، از دست جفايت شكوه و آواز سرمي دادم.
و تا ده سال مانده به توفان نوح به تو عشق مي ورزيدم ،
و تو گر مي خواستي ، مي توانستي دست رد بر سينه ام بگذاري
و تا زمان برگشت يهوديان از كيش شان ، مي شد كه محذورم كني
عشق نباتي من بايد كه بگسترد
عظيم تر از امپراتوريها در زماني بس آرامتر
ستايش از ديده گانت و آن نگاه جبينت
بايد كه يك صد سال به طول انجامد

هر سينه ات را بايد دو صد سال پرستيد
و سي هزارسال بايد كه بقيه تنت را ،
دست كم قرني براي هر تكه از تنت ،
و آخرين قرن بايد كه به قلبت نشانه رود ،
زيرا كه بانوي من ، تو را اين همه زيبنده است
و سزاوار من هم نباشد عشقي كه باشد كمتر ازاين
اما ، از پشت سر ، همواره مي شنوم
كه ارابه بالدار عمر شتابان به سويم مي تازد
و آنجا همي درپيش پايمان
صحاري بي كران ابديت گسترده است.
زيبايي ات ديگر كجا يافت شود
حتي در سردابه مرمرين ات ديگر
آوازم به پژواك درنخواهد آمد ، آنگاه كه كرمها
عفت نگه داشته همه عمرت را خواهند جويد
مباهات زرين ات به خاك همي خواهند خفت
و از همه اميالم جزمشتي خاكستر بجاي نخواهد ماند.
گور ماوايي است خلوت و پاك ،
ليك گمان نمي برم درآغوش بتوان كشيد آنجا دلبري را.

*

پس حال كه از جواني ، بنشسته هنوز اب و رنگي
همچون شبنم صبحگاهي ، رخساره ات را
و حال كه روح مشتاق است از تمام خلل وجودت
با آتشي عيان ، نفسي فرو مي دهد
بيا حال كه مي توانيم دمي باهم بمانيم
چو پرندگان شكاري عاشق باشيم

كنون كه روزگارمان را ولعي هست هنوز
پيش از آنكه در زير آرواره هاي زورمندش خرد و نيست گرديم
بيا تا قوايمان درهم بتابيم و همه
سرمستي مان در گويي بريزيم
و با كشمكشي سخت از لابلاي دروازه آهنين زندگي
لذت عشقمان را بستانيم.
حال كه نمي توانيم خورشيدمان را از گردش ايام باز بداريم ،
او را از اين رو ، وا خواهيم داشت به كار.


درشعر “ به معشوقه طنازش” اثر آندرو مارول[94] ، همچون شعر “ گل سرخ رنجور” ، مي بينيم كه عبارات و مفاهيمي خاص به طرز معني داري در كنار يكديگر قرارگرفته اند. اين اثر يكي از مشهورترين اشعارادبيات انگليسي است كه درباره عشق شهواني سروده شده است. گوينده شعر ابراز عشق خود را با پيش كشيدن شرطي ناممكن آغاز مي كند: “ گر جز اين گردون تنگ رخصتي ما را بود ، / غمزه و عشوه تو، بانوي دلبر من ، كي خطا بود.” شاعر پس از آنكه اين معشوقه احتمالي را “بانوي دلبر من” خطاب كرده و او را ستايش مي كند (البته اگربخواهيم همچون راوي شعر با واقع گرايي بدبينانه اي بنگريم ، اينكه مخاطب شعر بلاخره بپذيرد و معشوقه اش بشود همچون ديگر حالاتي كه درپي خواهد آمد ناممكن بنظر مي آيد) ،
در ادامه روابط آرماني دو عاشق را يكي پس از ديگري برمي شمرد:


مي نشستيم و مي انديشيديم به كدامين ره
دل سپاريم و روزگار بلند عشق خود چگونه بسازيم.
. . .
زيرا كه بانوي من ، تو را اين همه زيبنده است
و سزاوار من هم نباشد عشقي كه باشد كمتر از اين.

گوينده شعر درهمين بند نخست موفق مي شود بتدريج منظورخود را تلطيف كرده وبه آن جامه خوشتري بپوشاند. او دراين بند توانسته است با زيركي تمام زمختي و پلشتي انگيزه اغفال كننده اش را بي آنكه از قصد اصلي اش منحرف گردد

بخوبي بزدايد. قصد او، عليرغم فريبندگي ضد ونقيض عبارت “ عشق نباتي” (يعني شهوتي كه چنان نرم وآرام مي سوزد كه قابل تشخيص نيست) روي هم رفته يك چيز است: اين زن بايد ، دير يا زود درمقابل ترزبانيها و تملقات اين مرد سرتسليم فرود آورد. “ تنها” ، مسئله زمان در ميان است.
اما چنانچه شاعر لحن ملايم و متين شعر را دربند اول به طرز فاحشي تغيير داده وبه لحني درشت و خشن دربند دوم برمي گرداند ، درمي يابيم كلمه “ تنها ” (تنها، مسئله زمان در ميان است) در اين جهان مي تواند سبب بروز تفاوتهاي بسياري گردد:

اما از پشت سر همواره مي شنوم
كه ارابه بالدار مرگ شتابان به سراغم مي تازد
و آنجا همي در پيش پايمان
صحاري بي كران ابديت گسترده است.

در اين شعر، عبارت “ ارابه پرنده عمر” ، كه بواسطه ايماژ پرواز مي توانيم معني ضمني و ظريف “ ارتباط جنسي” را در آن ببينيم ، درتقابل با مفهوم “ ابديتي از نسيان” قرار گرفته است. همچنين در عبارت “ عشق نباتي” ، زايايي بطئي ، منتها، قطعي اين عشق كه درحال رشد و رسيدن به جلال وعظمت امپراتوريهاست در مقابل صحراهاي سترون مرگ نهاده شده است. گوينده شعر درپي گوشزد كردن چنين سرانجامي ، جرائت مي يابد منظور اصلي خويش را از زبان عشق چنين ابراز كند:

زيبايي ات ديگر كجا يافت شود
حتي در سردابه مرمرين ات ديگر
آوازم به پژواك درنخواهد آمد ، آنگاه كرمها
عفت نگه داشته همه عمرت را خواهند جويد.
مباهات زرينت به خاك اندر خواهد شد.
و از همه اميالم جز مشتي خاكستر بجاي نخواهد ماند.

ابيات فوق كه از بابت صراحت لهجه درتقابلي شديد با زبان بازي بكار رفته در بند اول شعر قرار دارد ، در ابراز معاني خود بسيار گشاده و صريح عمل مي كند.

عبارت “ سردابه مرمرين” استعاره اي است تقريبا” صريح از مهبل كه در ضمن به اتصال فاق در معماري و نيز لگن خاصره اي عاري از گوشت در اسكلت آدمي اشاره مي كند. عبارت “ پژواك آوازم” و معناي شهواني ابياتي كه درپي آن ابراز مي گردد بسيار رك و بي پرده ادا شده است[95]. از سوختن ابدي شهوتي نباتي ، درحقيقت درمي يابيم همه عشقها در دنياي واقعي سرانجام بايد با تبديل شدن به خاكستر نيست و نابود گردند ، درست به مانند پاكدامني ها ، بي بند وباري جنسي نيز روزي خاكسترشده و ازبين مي رود. شاعر باابياتي بي سابقه درادبيات انگليسي براي گوشزد كردن اين نكته كه پايان كار ممكن است بس ناخوشايند و ويرانگر باشد با لحني بي پرده نتيجه مي گيرد:

گور، ماوايي است خلوت و پاك
ليك گمان نمي برم درآغوش بتوان كشيد آنجا دلبري را

شاعر در آخرين بند شعر گزندگي كناياتش را تنزل داده ، با حرارت و التماس از محبوب گريزپاي خود استدعا مي كند وقت را غنيمت شمرده ، آن را ازدست ندهد. درادامه ، او بارديگرموفق مي شود هم درمقابل استعاره “ عشق نباتي” ذكر شده در بند اول و هم درمقابل اشارات مشمئز كننده بند دوم ، با صميميتي كه در تمايلاتش محرز است و نيز با چيره دستي و مهارتي كه در تصويرپردازيهاي شعر بكارمي گيرد ، عبارت تند شهواني شعر را بهبود ببخشد:

پس حال كه از جواني ، بنشسته هنوز آب و رنگي
همچون شبنم صبحگاهي ، رخساره ات را
و حال كه روح مشتاق است ازتمام خلل وجودت
با آتشي عيان ، نفسي فرو مي دهد
بيا حال كه مي توانيم دمي باهم بمانيم
چو پرندگان شكاري عاشق باشيم
كنون كه روزگارمان را ولعي هست
پيش از آنكه در زيرآرواره هاي زورمندش خرد و نابود گرديم
بيا تا قوايمان درهم بتابيم و همه
سرمستي مان را در گويي بريزيم
و با كشمكشي سخت از دروازه آهنين زندگي
لذت عشقمان را بستانيم

حال كه نمي توانيم خورشيدمان را از گردش ايام باز بداريم ،
او را از اين رو وا خواهيم داشت به كار.

دراين ابيات نيز تصويرپردازيهاي جنسي مشهود است. ايماژ آتش كه در بند اول شعر هنوز كورسوزاست ، در بند دوم تبديل به خاكسترشده و در اين بند آخرين به حد انفجار رسيده و به هيبت شهوت درمي آيد. ماري بوناپارت عقيده دارد: “ آتش در ضميرناخودآگاه نمادي كلاسيك از تحريكات جنسي در مجاري ادراري است.” بعلاوه ، در مقابل لحن شعر “ گل سرخ رنجور” ، اين شعر موضوع ويرانگري عشق را با شور وحرارت فزونتري ابراز مي كند. شاعر، بجاي اشاره به فساد و تباهي اي بدسرشت ، حسي از لذت القاء مي كند كه اميد چنداني براي دستيابي به آن نيست. استعاره خوردن يا جويدن كه اشكال ابتدايي تمايلات جنسي دهاني قلمداد مي گردند ، در عبارت “ پرنده هاي شكاري عاشق” با نماد پرواز مرتبط است و بيش از آنكه مبين خرد و نابود شدن آدمي در زير آرواره عمرباشد، به جنبه اي خاص از متافيزيك اشاره مي كند. در چهار مصراع آخر، عاشق ، پيام عشق خود را با نيرويي ناشي از اورگاسم[96] ، يا اوج لذت جنسي كه در بكارگيري وي از عروض و اركان پرتپش اسپانديك[97] ، مانند “ Thus، though” و “ Stand Still” و نيز جناسهايي پر معني همچون “ make him run” و “ make our sun “ مشهود است به خانه معشوق مي رساند.
اين اثرعظيم آندرو مارول نبايد به گونه اي خوانده و تعبيرگردد كه تنها از آن مفاهيم مبتني برارضاي تمايلات جنسي مستفاد گردد ، زيرا در اين صورت ، شعر او را به بيراهه برده و بي نهايت ساده انگارانه نگريسته ايم. شعر “ به معشوقه طنازش ” آنگونه كه پيش تر اشاره كرده ايم ، ثقلي بيش از اينها داراست. ما نيز در اينجا با منتقدان صورتگرا هم عقيده مي شويم كه مي گويند ادبيات در درون خود هويتي مستقل داراست ، ليكن اين گفته منتقد ادبي ، وين شوميكر[98] را نيز باور داريم كه مي گويد ، “ ادبيات امتداد زندگي غير زيباشناسانه ما است.” سيمون لسر مي گويد ، “ درميان داستانهايي كه هيچگاه نمي توان به درجه صحت و اعتبار هنري شان كوچكترين شك و ترديدي روا داشت ، والاترين مقام بويژه به آثاري اختصاص دارد كه در توصيف هيچ جنبه اي از طبيعت آدمي غفلت نكرده و حتي با جسارت و بي پروايي به پيشواز نامطبوع ترين شئون حيات رفته اند.” شاهكارهاي
جاويد عرصه ادب و هنر هيچگاه خود را در بند آن دسته از جوانب تنگ ذهن آدمي كه مطبوع و خودآگاه او است قرار نداده است ، بلكه هميشه به كليت روان آدمي،يعني آن چهره هاي كثيري كه هم زشت است و هم ناخودآگاه ، توجه نشان داده است. جذابيت جاودانه شعر مارول ، همچون ديگرآثاري كه به معرض نقد و بررسي قرار داديم ، از همين رويارويي صادقانه و هنري نشات مي گيرد.



[1]
[2]
[3]
[4]
[5]
[6]
[7]
[8]
[9]
[10]
[11]
[12]
[13]
[14]
[15]
[16]
[17]
[18]
[19]
[20]
[21]
[22] “ In Nomine Diaboli”
[23] Henry A. Murray
[24] Moby-Dick
[25] Herman Melville (1819-1891)
[26] Puritans
[27] “ The Life and Works of Edgar Allan Poe: A Psycho-Analytic Interpretation” [London: Imago, 1949]
[28] Princess Marie Bonaparte
[29] Psyche
[30] Ulalume
[31] Edgar Allan Poe (1809-1849)
[32] Symbolism
[33] “ Little Red Riding Hood”



[34] Drich Fromm , The Forgotten Language [New York: Grove Press, 1957] , p.p.235-241
[35] Erogenous Zone
[36] Fixation
[37] Simon O. Lesser
[38] “Fiction and the Unconscious” [Boston: Beacon Press, 1957]
[39] Daniel Defoe (1660-1731)
[40] Laius
[41] Jocasta
[42] “ The Ego and the Id” [New York: Norton , 1962]
[43] “ My Kinsman, Major Molineus”
[44] Nathaniel Hawthorne
[45] Ernest Jones
[46] “ Hamlet and Oedipus” [Garden City, N.Y.: Doubleday[Anchor Books], 1949]
[47] The American Journal of Psychology
[48] Psychonewrotic
[49] Abulia
[50] Gertrude
[51] misogyny
[52] Hyperion
[53] Jove
[54] ترجمه اشعاراز محمود اعتمادي به آذين, “ هملت, شاهزاده دانمارك” و نشردوران, 1360
[55] Norman N. Holland
[56] “ The Shakespearan Imagination” [Bloomington: Indiana University Press, 1968], p.175.
[57] Oedipal neurosis
[58] “ Get thee to a nunnery ”
[59] Claudia C. Morrison
[60] “ Freud and the Critic ” [Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1968], p. 175.
[61] pap
[62] James M. cox
[63] Hermaphroditic
[64] Walt Whitman (1819-1892)
[65] Philip Young
[66] Ernest Hemingway (1899-1961)
[67] Clemens
[68] Psychopatic Love
[69] Necrophilist
[70] “ The Cask of Amontillado ”

[71] “ The Tell-Tale Heart ”
[72] The Fall of the House of Usher
[73] Ethelred
[74] Nataniel Hathorn
[75] alter ego
[76] Good Cloyse
[77] Deacon Gookin
[78] The turn of the screw
[79] Henry James
[80] Edna Kenton
[81] The Turn of the Screw
[82] Edmond Wilson
[83] Thomas M. Cranfill
[84] Robert L. Clark, Jr.
[85] An Anatomy of “ The Turn of the Screw ”
[86] Bly
[87] hallucination
[88] The Sick Rose
[89] F.L. Lucas
[90] William Blake (1752-1827)
[91] Eros
[92] Gang River
[93] Humber
[94] Andrew Marvell (1621-1678)
[95] مقايسه كنيد واژه “ quaint” و “quint” , كه جناسهاي گوناگون واژه “ مهبل ” هستند.
[96] Orgastic force
[97] Spondee
[98] Wayne Shumaker







Wednesday, July 05, 2006

Oblivion Trauma

The soft voluptuous opiate shades
The sun just gone, the eager light dispell’d-

I too will soon be gone dispell’d,

A haze-nirwana-rest and night-oblivion.
Walt Witman




Oblivion Trauma

[Feasible not it is,
Nor can I ever have the relentless strikes
Of the ominous time disposed, I entangled
Widely in the bitter spear sores of the initial thought
That resorted in me as a poem
For the first time in one of my friend’s den
In a chilly winter night of 1989. ]

*


Here come the dizzy waves;
They roll and roll,
And down a remote corner
Approach a shore.
They keep rolling, hauling
But never touch these thirsty pebbles
Spread here, beneath my fatigue feet.
They just lash the last remnants of the lark’s bewildered wail,
Over the crooked rocks of the treacherous time.
I can behold the roaring
And the foamy commotions of the sea,
I can inhale the lethal fragrance,
Carried on the prudent wings of the breeze,
Treading heavily through the narrow fissures of my helpless mind.

The sudden reverberations of the dove’s solemn flight
Over the purple night, pictured on the firmament,
Quote an exotic tale, scarcely any soul wishes to care
A queer tale upon the shadowing nebula of the bygones, that
Takes the faded breath of my hopes away.
It reminds me
Of the thousand unmatured tunes,
Nipped in the bud.
The massacred voices
Of my childhood rise as smoke
Ejaculated out of the heap of ash-like pieces of the cracked mirror
Flame within the projected shadow of a coil,
Still seems that walks behind it.
Casting the stretches of the desirous sight
Upon the corpse of the vague roads,
How can I hope to turn again?
These are the tokens.
Wandering over the paths, I saw,
Through the haze, a minute figure ran away
Up the hill, ran away up the hill.
The sight was lost in the mist,
Turned into a few agitated footsteps
Winding up the hill into an ever known unknown.
The image was mine, or it could be mine.
The footsteps of my own; the very early ones.
I do not want to crucify myself.
To let my body burn.
I have walked up to believe; to find.
No purgation I seek, on
No salvation I trust,
But at length up the Hill.
I have risen the dagger, these are the tokens.
Tonight I am all alone.
I sit here, down
In depths of the dank crypt
Of my solitude, beside my yellow dreams.
The transparent wall of my eyes has crystallized
The flames of the yesterday’s fragile brightness.
I have reached myself
The pinnacle of mind.
It is too deep.
I go down.
I ascend tonight
To take the carious layers of my soul away.
I am the abandoned prisoner
In the dungeons of the ages,
Being left alone to melt away
Down to the guilty bones
By the icy syllables
Of the undulating reminiscence;
Beyond the evanescent reality of each swell,
Beyond the melancholy gray of all regretful shingles,
Beyond the motionless dance of the sea shells,
Enduring silent fly of stress,
Avalanche of meteors, bearing confusion,
Into white sky of the brain,
Along the unfound paths of the spirit.
My hatched subjectivity still breathes,
Gropingly, and the only evidence of my oblivion
Lies there; somewhere beneath the deep spacious dark,
Panting on the current vessels of the salty air.
These are the tokens;
Once I was paddling, gently sailing my way into a sea cave,
Floating on the shining crystals of thought
I heard the cries of the bottoms;
Saw the dusty looks of the shadows,
All engraved upon the flabbergasted rocks,
Staring at me deplorably.
Onward I rowed and felt the bland flow
Of the suspicious air passing me by.
A yellow mass of a mysterious haze
Stretched the angles of its torn corpse
Over the innocent space.
The punic sense of time once again befell me.
The phantoms of fierce and fear haunted me.
This was an unnatural unfortunate unforeseen
I was heir to.
The despondent volume of the milieu seemed to have
No inclination to desert.
All the swinging particles of the space burdened on me.

Along the farthest hopes of the heart, a slight beam trusted in.
The enthusiast of the paddling grew more and more.
It didn’t knock at all.
The glow got through and became the sole lead
That seemed to have started to animate the deceased
Ambitions already buried down.
When at length, the obscuring slurs of conception
Were all ripped off, a suspicious delusion
Awarded the mind with the apparition of a stranger;
The bow was not alone anymore.
An ethereal body had perched voicelessly down on the bow
In the dark, like a bird, calm.
She had her back on me.
Locks of her dark colored tresses
Time and then dipped into the water,
Touched the rolling waves.
The frustration’s aurora invaded the essence of
Thought’s enormity and sat on the transient flakes of
The moment bearing the abysmal legend of the eternal ach of being.
There could be no reason to be astonished
Why she wouldn’t turn back to me.
I know she must have been ordained not to do so.
It must have been divinely forbidden.
And your back bone cracks in pain
When you see you can never ask why?
Can a sentenced to death guilty, just hanged on the gallows,
Plead for one more breath,
While the wrath of the rope is squeezing
The slightest bit of life out of your neck veins?
She was sitting beside me, but not turning to me.
The reflection of the elusive gleams
Evinced the blue memory of the briny.
At the other end of the cave
Morning was seen to be slyly crawling in,
On the twilit track of the dawn.
There seemed to be no might
To cease the assailing emotion overflowed.
Yet, dark and silence were the only rulers over the hours.
Eventually, I ventured to utter the word.
With the upsurge of the sun, she
Jerked her back, as out of chill.
Hesitated for a while,
Before she astonishingly turned to me.
The noose of the tresses coiled round her neck.
A couple of dazzling eyes on a long face
Reflected the downcast spirit of the sea.
No more than a lifeless taciturnity was exchanged,
And before any word could be forged,
Her dove like image flapped away,
And abandoned the lagoon of my perplexity.
She flew too far away from my floating land.
And vanished into the distant horizons of my gloomy sight.
The scintillations of a blazing illusion
Were burning my sinful eyes,
And an intolerable agony of repentance was
Tearing my parts away.
I was left again to paddle my bow into the dawn of
The maniac fog.

Here rolls the morning,
And walks away my life.

I hear the autumnal cadence of my chest
That sets in the rise of the sun.
Deprivation.
The sarcastic deserts of destitution
Are warmly waiting for me .
I am openly bloomed for another season.
I can behold my shattered image wandering along
The desert, pushing his way through
The heap of the bones of the dead.
Whose ominous ends depict the endless exasperation of the trauma
Destined for the despaired man to perish the strife of the heart
And spare the existing.

Never complain, never ask,
What this chill is running slowly down my back.
Adam could not bear it either.
Though upon the divine court,
Where you are absolutely compelled
Not to put up a foot,
When you hesitantly move to start
Setting fire the hazy edge of your mind,
You have trodden on the brown soil of the heath,
Thousands of quivering silhouettes, haggard upon yelling,
Roaming around.
And all in all, pushed to find their constrained ways
Through the deprivations heaped,
Originated from the Hill.

Man possesses wings,
Flapping them ascends him,
Onto the precincts unseen.
Those who are gone will never return.
Wins occult, concealed under the spell of coil
Iced up with the corroded layers in the mind.
But who can fly?
Is it worth?
Though you are nor satirized with a never ending anxiety
Within the agony firing the generations,
The ancestors behind.
Now, I am sitting lonely here,
On a gray trite rock,
And looking through the stretched horizons;
Beneath the arch of the firmament, the azures of the sky,
Wait either for another morning wave,
Or a bird’s wail.
Vague it must be, anyway, I wait.

Seyed Esmaeil Arib
1989

Varamin Nights



Varamin Nights



A lantern, through the leaves and tendrils of the ivy had lit up the cobble-stones of the drive running to the front gate. Still was the water in the fountain. It was the dusk of a serene and humid night of spring and the writhed silhouettes of the age old trees seemed to be placid and obeisant. A few steps farther, on the porch, three were sitting at the table: a man, a young lady and a teenage girl, their dog, Meshki was also lying under the table. Farangis was playing on a delicate Tar [1]the shell-work handle of which sparkled in the lamplight. While playing, she had fixed her eyes down on the ground as though she was smiling. The Tar j was loosely taken in her hands and a bitter melody could be heard playing on its thin strings. The staccato notes of music rolled in the air and no sooner had they been thoroughly faded away than she strummed the strings again. It was not clearly known why she would always perform Homayounk. It could be possibly because either she was more skilled at playing it, or she would love the melodies more.
From time to time, an owl perched on a branch of a nearby tree hooted as that of the of music sound being echoed. Ferydoun who had thrust his hands into his coarse jacket was contemplating the blue smoke of his half-burnt cigarette weathering slowly upwards. Though such kinds of traditional music did not interest him much and soon he found them boring, anyway, this piece of music despite he had been listening to it over and over meant a great deal to him. Particularly, now that Farangis was playing it. As he was listening he got lost in the obscure and far-off recollections of the gone old days that have been unconsciously revived in his mind. The procession of past
memories would come and go in his mind’s eye, moving along as the pictures on a silver screen.
Golnaz was avidly looking at the manipulative fingers of her music teacher with her heavy and drowsy eyes. She envied her teacher and regretted Fereydoun’s belief that she ought not to play music. Anyway, anytime he was off to work, Farangis would teach her the lessons of Tar playing on the sly.
It has been for two years since he had returned from Swiss and since then his walk of life began as a farmer in his heirloom. In Swiss he had studied agriculture and that was why such a life-style would pleasantly appeal to him. Full of vigor and enthusiasm he worked in such a persevering manner that within these two years he had managed to increase the crops of his farms fivefold.
Though his residence was in Varamin, a town in the vicinity of the capital, for an outing or the like he would scarcely take a trip to Tehran. All day long, wearing an open-necked shirt, a pair of shabby old shoes, and a coarse jacket of brown color, he concerned himself with the laborers instructing them how to set things to right. He would spare no pains developing the conditions of the properties he had been inherited. Farangis, his wife, was the only one who could bring joy to his life. As his assistance, she would see to all his orders and works. Since she woke up early in the morning she would hardly give the job a rest. It is not a usual matter of chance that a married couple can grow such a great platonic love. Never had they a quarrel or indignation, nor did they ever grow a feeling of dislike towards each other, though they ran a limited life, for Farangis and Golnaz, his step-sister were all his kith and kin. However, they were living simply and peacefully together in that house.
The house was made up of two buildings. One was old; the other, a stylish mansion of two stories. The latter has been erected by Fereydoun himself, and Farangis had got them all nice and shipshape on her own such that now they could undisguisedly please the eyes. Once they happened to tread their ways to the garden, flower scents could be smelt spread in the air; the leaves of grass looked so fresh and shiny; everywhere was spick and spack and tendrils of ivy had climbed the walls.
As they were all absorbed in the music, suddenly the clock struck nine. Fereydoun took a look at his wrist watch; meantime, the Tar got muffled. Farangis put aside the Tar, then as if she was trying to conceal a great pain, touched her heart, gritted her teeth and drops of sweat appeared on her forehead. As he realized how hard she was striving against the pain, turned pale, while she tried to keep a cool head and pretentiously gave a false smile. Golnaz who felt sleepy, got up slowly and went down the stairs of the porch. Nastaranbaji, Golnaz’s maid could be heard from far away chatting with the gardener.
Fereydoun broke the silence and said:
-“You know, you give yourself so much trouble that you have hurt your heart. I don’t like it. You should rest for a couple of days. By the way, are you taking your medicines on time?”
Farangis pondered for a moment and said indifferently:
- “What are they good for? It’s been a hell of six months I’ve been put on a jumble of medicines. They just make me feel worse.”

- “I mean you have to take care of yourself. In this house nobody works as much as you do, especially now that you are suffering an ailing body.”

- “I feel a little bit better now, don’t worry; I’ll be all right”. Farangis answered.

- “How about going to see the doctor tomorrow? Though even the doctors know nothing at all. They’re just the turn of the screw. They care only for money.”

- “I resign myself to what I’ve been destined for.”

- “You are all the time repeating the word “destiny.” I am pestered with hearing that. Don’t you want to stop being an old-fogy”. Fereydoun said impatiently.

- “Are you going to deny the other world again as you did the other night? I wonder why you have turned European all-over and now you are backing out of all our beliefs.” Farangis argued.
- “It’s nothing to do with the Europeans at all. But what I am trying to convey is that we are brought up in the wrong way. The blame for our sufferings lie in the superstitious beliefs that have been crammed into our minds since childhood inasmuch as you see everyone is obsessed by the matters of the other world. We have left the real world we have for something nonsense and illusory. I don’t know who has ever returned from the other world and has ensured us of the place. We’ve got used to weep over our doomsday till the day we die. I feel shame about such a life.” Fereydoun said.
- “I wonder how you can be so kind and good-tempered while you hardly believe in anything.” Farangis said astonishingly.
This was the sole problem that now and then strained the amiable and happy relationship they had; that Fereydoun had changed his ways from top to bottom and had done away with his faith. On the contrary, Farangis’s cast of mind, impressed by her old-fashioned grandmother more tilted to the outmoded and antediluvian beliefs. She was all the time badgering her husband into yielding to her beliefs, but he would always turn a deaf ear to her insistent pleas.
Fereydoun smiled and said: “You see, you are harping on the same thing again. I don’t like to open again with the discussion we’ve already had, but my understanding is that being good or bad has nothing to do with one’s faith or religion. All the evils in the history have been maliciously aroused by the religious figures; the religious wars, the Crusades, have been ordained by the bishops.”
She showed no sign of giving in to his reasoning and said: “I can’t keep my wits about what you say, and make witty retorts the way you do. But when I listen to my heart I see it vindicates that except the world we are living in, something of a different world is also there. If it is not true with the other world, so how do we dream? You said it once that by means of Magnetism they get the people into a trans. Didn’t you show me the picture of a ghost in your French book? I am sure you have confidence at least in the Europeans.
- “No way, who says every bilge they give must be taken right? Only the hags in Europe are expected to hold these kinds of absurd things.
He took a second look at his wrist watch, yawned and said: “It’s nine thirty.”
They both got up and left their places. Farangis cleared away the things on the table and went upstairs after her husband. Half an hour later, off were all the lights; all had turned in, but an owl hooted sorrowfully once in a while.
Two months later, Farangis was lying sick on the bed. Her sickness had left her looking pale and thin as a rake, her hair shaggy and untidy. Shadows had grown round her eyes. Blue in the face, she could neither sleep, nor eat anything. Sometimes, a sharp pain stroke her heart that reduced her to give a single cough, at which the color of her lips went deadly pale. Panting heavily, she started to twist about in pain. The nightmares made her jump out of her sleep screaming in the midnights. She was suffering terribly with a great pain that one time she rushed into drinking down the bottle of Digitals, and if Fereydoun would not stop her in time she had certainly done away with herself.
Fereydoun devoted all his cares and vigilance to looking after her beloved. In an armchair beside her bedside, he sat up in wakeful eyes. Keeping nightly vigils grew him weary in face and body. He got no rest at all; he was either taking her pulse or jotting down the temperature of her body. Either was he running around all the time looking for the doctor or taking his time to take up spoons of medicine to her mouth. And whenever she faced a heart failure a deep gloom overwhelmed him with a terrible grief and despair. One day, round the evening, while he was sitting at her bedside, gazing at her thinned face with staring eyes, he could faintly discern by the lamplight that her longish lashes were left slightly open, as if she was smiling. She seemed to be breathing slowly and heavily.
It was past half an hour she had sunk into coma. She opened her eyes all at once, and frenziedly began to whisper to herself: - “Sun … where is the sun? … always nights, horrid nights, … look at the shadows of the trees on the wall … moon is out, …the owl moans … open the doors … break them … smash the walls, this is a dungeon … a prison … entangled in walls … it’s stifling in here … can’t go on … no, I’m all alone … let’s play Tar … take it to me, on the porch … darn it! … Darn this blasted life!
Then she laughed like a drain. She turned to Fereydoun and stared fixedly at his face who had taken his hand closer to her and was rubbing her faint shoulders. He kept saying: “Relax darling … relax.
Tears filled her eyes. It seemed as though she was striving to utter something. Eventually she said in a muffled and scratchy voice :-“ I will die but the other world is there….I’ll prove it you!”
Suddenly her heart failed. She trembled all over. Fereydoun hurried off the room and making use of a droplet made some medicine in the cup. But as he was back into the room to give her the medicine, he saw it was all up with her. Her jaws were locked and her body was getting cold by degrees. Fereydoun hold her in his arms. He kissed her, and wept tears. Nastaranbaji entered the room petrified with fear. She beat her breast, her head mournfully, and made sad, sorrowful noises. Everyone in the village was mourning in her bereavement. All the same, Golnaz was the only one who had remained indifferent, sharing the least feeling of sympathy; instead her ravishing eyes were looking out for all who would come and go as guests. As the attitude and the presence of the mourning visitors embarrassed her, she would reach for her silk handkerchief and by holding it on her face, pretended she was crying.
Fereydoun’s emotional and touchy temperament caused him to be overcome with her loss that was a blow to him. He abandoned himself to grief and despair, and kept himself from doing his daily works. All day long he leant back in his chair and in a quiet anguish recalled to mind the memories of the past. His grief and sorrow endured all the same for two weeks in taciturnity.
It seemed his stunned eyes were not aware nor could make sense of what was going on around him, though he could indeed see well and so was he under a persistent torture. Golnaz, his step-sister and Nastaranbaji gave him different sorts of drugs. Little by little he grew a melancholy mood; in the room he just muttered away to himself and talked nonsense, that at last, for a medical treatment, he was taken to Tehran by one of his wife’s relatives who had come to visit him.

……………………………………………………….

In the evening of the very day he found his health rather improved, hired a car to get back home. It was dark, and the masses of clouds have covered the sky, as he got off the car next to his house. After tapping for a couple of minutes, someone’s footsteps were heard coming to the door. The latch on the door made a creaky noise, and the door opened. Nastaranbaji appeared crooked back at the threshold, holding a lantern in her hand. Daunted by his sight, she stepped backwards and said: -“oh sir,…sir,… is that you?
-“Where the hell is Hassan then?” Fereydoun asked.
- “ He’s gone away sir, everybody’s gone!”
In a complete bewilderment, he proceeded along the garden but stopped on the corner of the pathway which ended up in the main mansion of the house. By watching the house anew the flame of sorrow burned him from deep inside once again. Before walking towards his dwelling house he hesitated for a while. In the light of the lantern he looked at the shadows of his figure on the ground that went sometimes long, sometimes short. He trod on the dead leaves of the trees. All around the house was left in a frightful mess, unswept and untidy; there was a little shallow water left in the fountain.
When he got next to the porch, took the lantern in his hand and let Nastaranbaji go who was accompanying him. He went upstairs hastily as if someone was chasing him; entered the living room, and let the door be shut. The furniture was covered in dust; all the room was a mess. First he opened the window to let the fresh air in. Then lighted the lamp on the table, leaned back on the couch, and looked around the room. It seemed to him as though he had been woken up after a long sleep. He looked curiously at every single object in the room as if it was for the fist time he saw them. Suddenly the opened the door slowly and Nastaranbaji with her wrinkled face and crooked back entered the room and said:-“God willing, are you out and about, sir?
Fereydoun nodded his head.

- “ Why you didn’t let me know beforehand that you are coming home, sir? What would you like to have for your dinner?”

- “I don’t care. I have eaten my dinner.”

She wore a cunning look and said:-“God forbid that any house should lose its master. Sir, you can’t imagine how much fear we’ve been suffering while you’ve been absent. And the worst was … oh, no, my God!”

Filled with the panic of her last words, he asked:-“What’s happened?”

-“ Nothing sir. It’s not going to be good for your health now.”

Fereydoun who had become terribly indignant at what she had been roguishly trying to hide from him said:-“Do tell me what’s happened here?”

Nastaranbaji, in a blood-curdling state said:-“It’s about one month since you have been away; all these nights while everybody is asleep a music is heard; Oh, my God, maybe that’s her wraith roaming around. Sir, it calls to one’s mind that madam Farangis is playing music!”

-“ What are you saying? Skip it! You must be out of your mind!” Fereydoun, panic-stricken, said.

But his voice shivered at saying these words, as it was clear that he had gone into shock.
Nastaran said: -“ Sir, far be it from me to tell a lie to you; I must be ashamed of my grey hair. This is not a story I made up. Everyone in town knows about it. Nobody dares to stay in the house even for a second anymore. Hassan and the gardener both got away from the house. We were in such a fright, so scared that I had a prayer of protection written for Miss Goli and myself, lest we might be hurt by the wicked spirits. Sir, the unfortunates began first, when our dog, Meshki died, but I calmed myself down by saying it was just an act of God, then the music was heard, exactly in the same way madam used to play. Now everybody believes that the house is certainly haunted by genies. Would you believe it!”

-: “Who lives in that building? Who sleeps there at nights?” Fereydoun asked.

-: “Miss Goli and I do sir, as ever before.”

-: “Who keeps the key of the hall; I mean the place that opens to the garden?”

-: “Goli does, she usually puts it on the stove. But sir, we are still in mourning; nobody is here shameless enough to play music in the house, indeed nobody has the guts to enter the hall at all.”

-: “What does Golnaz say?” Fereydoun asked impatiently.

-: “ I implore you sir, she’s a nice girl; I never let her heart know the least about it; I was worried that she might get upset. She had a headache tonight so she went to sleep. She sleeps like a log, touch wood! , and when she’s asleep she will be dead to the world. If she knew you were coming back home, she would never go to bed. Poor little girl, even now, I am afraid to leave her alone.’
Then her crooked body lumbered toward the lantern, and took it up. In the doorway, turned to Fereydoun again and said: - “Would you like me to make you dinner ready, sir? Shall I make your bed, sir?”

-: “No, you don’t need to, go away, leave me alone.”

A mishmash of vague, illusive and absurd thoughts passed him by. He thought to himself: - “Somebody plays music at nights, the same music Farangis used to play. The servant and the gardener have run away, the dog is dead!” He was heavily breathing. Imaginary shadows danced in front of him. Suddenly his eyes happened to catch the sight of the rug hanging on the wall depicting Solomon, and three other turbaned men with their hands humbly on their chests who were standing beside his throne. Dragons, imaginary beasts and ridiculous demons wearing petticoat and with black spots on their bodies could be discerned in the context of the rug. These images once used to be mocked by him, now seemed to be so grotesquely animated that frightened him deep inside. He got up unconsciously, took some little steps along the room, paused for a short moment at the door of the next room, and turned it handle open. In the pitch dark, he saw a couple of sparkling eyes staring at him. His blood ran cold. He backed away and rushed to the doorway in no time. He took up the lantern hastily and walked cautiously back into the room again. But meantime, a bony cat darted through a broken window pane. A sigh of relief was breathed. This was her private room. On the table, he found a bunch of writhed flower in the vase. He took them out and hardly had his fingers seized them tight when their crispy leaves broke into pieces and spilt over the table. Tears filled his eyes. The sweet smell of violet was hanging around the whole room. That was the same smell she liked. Her shoes were laying under the couch. Her blue stripped veil was pegged on the curtain knob. All these personal stuff was still there, untouched, but the owner was missing. No, he could not believe that she was dead. Every time she was possible to open the door and walk again into the room. Suddenly his eyes hit the clock on the fireplace. At the sight of the clock a sudden fear struck into his heart. He got so distressed that wanted to cry his heart out. He saw the hour hand of the clock had ceased to move at ten past seven, the hour when she had passed on in his arms. He broke out in cold sweat, then he took the lantern and got back to his room, but was afraid of turning back. He lit up a cigarette and dropped in his couch.
The bitterness of his melancholic thoughts had lacerated his mind, weakened his constitution and deadened his will. Once again, the Nastaran’s words echoed in his ears who said:- “ Her wraith plays Tar in nights.” He recalled the last words his
beloved said while she was dying in her bed, that she was not dealing with her will, instead she was insisting threateningly that “ I will die, but the other world is there; I’ll prove it to you.” Is the ghost true? Maybe that’s her ghost that appears every night
to prove the truth of the other world to me. But such a ghost that plays Tar! He rose to reach for his French book on the bookshelf about contacting the dead. He blew the dust off the book, then sat down to riffle through it. He could casually find a sentence that said:- “A light music played when a séance is being held, will help the spirits raise.” He went further and read on the next page:- “ Whenever the Italian distinguished medium, Oza Pialla Paladino, went into a trance so as to communicate with the spirit world, the curtains behind him swelled out as if in the wind and a sharp sound of rapping filled the whole room. The table wobbled about and the chairs jumped up and down. The mandolin danced in the air and the spirits played a weird tune on it.” The book dropped out of his hand, and an eerie feeling of mystery and fear crept over him.
He whispered to himself:-“ Do the spirits play music? Is that true? Every night she appears and plays on her Tar. Maybe it is true with the other world. Homayoun , Yes, that’s Homayoun, the same Homayoun is played. It really boggles my mind, no, it’s not that much easy to understand.” At this moment, he grew a feeling that he was not alone in the room. He had an instinct that her spirit was standing somewhere close to him watching him with a victorious smile on her face. Through the window he cast a furtive glance at the opposite building where the music was played at nights, but once again he said to himself:- “ I must have gone completely mad that I have easily given in to the old fuddy-duddy ideas of the rabble. I have heard nothing myself, nor anything has happened yet. That’s a story probably fudged up by that little rascal, Nastaran. Thinking about the other world makes me sick. It would be a desperately awkward destiny of man if even the dead are ordained to have the same carelessness, the same amusements, thoughts and passions as we do here down on the earth, if they are also supposed to fool around in playing music on Tar, and still go on with their evil deeds.
No, there’s no doubt that the common people have just fabricated such fancies to flatter themselves with. The truth is that I have been robbed of my common sense by the illness I was suffering from. Tomorrow morning I have to find out the secret of all these events. I’ll take the Tar to my own room and keep it right here to see who is going to play on it.”
At this moment an unceasing buzz of a fly disturbed his nap. A big fly was seen hitting itself wildly against the lampshade. The wick of the lamp was about to burn out that it was giving off smoke. He got up and lit another cigarette, and saw that the lamp was run out of oil so he blew it out. His mind was set at ease at this moment.
He pulled up a chair, rested his hand on the window-ledge, and began to look out of the window. The mansion, dark and mysterious was standing in front of him. The wind was whispering in the trees and sweeping the dead leaves here and there. The shadows of the trees looked like thick and dark smoke whose nuke branches like despondent hands of a man were imploringly stretched towards the hollow sky.
Suddenly he was assailed by wretched and bewildered thoughts. He seemed to have caught the sight of a dark figure of a man loomed through the trees who was slowly proceeding along. Sometimes he paused for a second, then continued again till at last

his sight was lost behind the old mansion. Fereydoun was watching him with stunned eyes. He was frozen stiff, speechless, too shocked to do anything. He had a headache, and felt weary and exhausted. His thoughts began gradually to grow dark that eventually he flaked out.
He dreamed he had gone to a cheap and dirty pub in Marseille. An odd assortment of fellow sailors, a gang of ruffians, and a bunch of Algerian hideous-looking Arabs had flocked together round a table, indulging themselves with drinking, or chatting together. Two other fellows wearing red scarves and dirty woolen shirts, were also there, one of whom was playing banjo, the other harmonium. Blowzy women wearing heavy make-ups, in rouged lips, were dancing on the floor hand in hand with the riff-raffs. All of a sudden the door flung open and entered Farangis side by side with a barefoot rough-looking Arab who looked more like one of those bloody ruffians. She had reposed her hand round his neck. They were cackling with laughter and pointing wryly at him. Fereydoun jumped to his feet, at which so did everyone else in the saloon. A struggle broke up all at once and the folks began to throw the chairs fiercely at one another. The wine glasses fell on the ground and shattered noisily into pieces. The Arab who had got into the saloon took a knife out of his aba[2], grasped somebody by the collar, and cut his head off. But the head began laughing hysterically in a scary voice as it was bleeding in his hand. At this time, three cops who had drawn their revolvers burst in, quelled the turmoil, and threw them out. He was standing still and completely dumbfounded. He looked around himself, and spotted Farangis across the room, lingering about. She had her curly dark tresses go uncombed. Far more withered than ever, she reached on the table for her Tar, and then as overwhelmed by weariness began plucking its strings to play the Homayoun. Tears rained down her cheeks.
Fereydoun jumped out of sleep with fright. The drips of cold sweat rolled down his face. First, he thought it has been only a nightmare, but when he kept his eyes skinned, found that he could hear a real music that somebody was playing it somewhere in the house. It could be heard reverberating sobbingly in the air. At the ebb and flow of the music strummed on the Tar, each and every fiber of his being tore apart. It was a rasping sound as though someone was moaning. That was Homayoun, the same music Farangis used to love.
The black masses of clouds which tended to be rather grey bore the witness to the daybreak. A gentle breeze was blowing. The dark and dim outline of the mountains were vaguely made out on the half-light of the horizon. The clump of a horse’s hooves could be heard scratching the ground in the stable.
He rose and crept quietly down the corridor stairs on tiptoe. His eyes became adapted to the darkness by degrees so he went down the porch stairs and got to the old mansion making every effort not to stir the slightest noise. The sound of music could be distinctly heard; his heart went pit-a-pat with fear that he could hear the thud of his heartbeat.
He opened the door of the room where Nastaranbaji lived and walked out of the door which led to the corridor. He kept his ears open, but the sound had been halted. It was in the hall, only some steps farther from him, where someone was playing the Tar. He moved closer to the door and looked around through the keyhole. He could hardly believe his eyes, for a candlestick was burning on the table and the bolt on the door had been left open. Unconsciously, he pushed the door open with a sudden jerk of his body. Suddenly someone shrieked frightfully and something which sounded to be made of wood fell on the ground and broke. Fereydon jumped into the room with his fists clenched, but remained struck dumb with amazement of what he saw: Golnaz, with ruffled hair, prettier and chubbier than ever before, was standing stunned in her night-dress while the Tar which belonged to Farangis with its shell-work handle was lying broken on the ground before her feet. The man with his weeny and shiny eyes looked him up and down; then without saying anything, got up and shambled disconcertingly out of the other door which opened to the garden.
Fereydoun put his hands on his hips and laughed out loud. He twisted his body and roared with laugh hysterically. The household crowded at the door, but no one dared to approach him. He laughed and laughed till he finally frothed at the mouth and fell on the ground with such a heavy plump that the chandelier kept quaking for a couple of minutes. It was a common gossip that he had been possessed by the genies, but he had gone insane.


[1] A stringed instrument played in the Iranian traditional music.
[2]A Scale in the Iranian traditional music.
[3] Aba, abba, or abaya, a sleeveless outer garment of various forms worn by Arabs.


By Sadeq Hedayat
Translated By Esmaeil Arib 2004

Saeid !

Saeid!
Hand me my pack of cigarette.
Streets are dark deep and narrow;
And among them all,
I look for the one least trodden,
So we, the street wanderers, could walk along.
Light your matches!
It's cold enough and our lungs beseeches smoke.
Eased are my pains as this darned smoke is taken in.
As if across the world in the miniature streets,
No end is imagined to our endless tiredness.
When our each and every ambition
We had in mind took no ground,
And the wrath of words turned them awry,
And yet the table calendar is running relentlessly,
Say the word, Saeid, say,
Who is the one we can rely on?
Where is the place we can resort?
In a time when our fathers turned
Into some memorial words,
Taking a rest amid the layers of history corpus
And house is carried nothing
But an obscure sense of archaism
Who could loosely secure our
Gloomy prematured memories.
Now, we will get revived.
Maybe then we can reach a world
Where we can rest a while,
Though, not as soul-relaxing as Cactus
Looking over a long winding road;
Nor as pleasant as the stale bread, or
The books, the books, and the books
In a room with two single beds
In opposite sides,
Where you could intoxicate in the flaccidity of the words.
Though such a spectacular moment
Will never convene again,
Yet we are sure to find somewhere, someday
That we can take a rest, have a smoke,
And even die, for a little while.

By Minoosh Malekzadeh
Translated By Esmaeil Arib 2005
A CALL OF THE BEGINNING



Where are my shoes?

Who was it that called me: “ Sohrab?”

The call was known to me as it is with the air and the leaf.

Mother is sleeping;
And so
Manuchehr, Parvaneh and maybe all other folks in town.

It’s a night in Khordad and the seconds are ticking away as tranquilly as a mourning song,

And a cool breeze creeps into my green-brimmed blanket;
It takes my sleep away.

I’m sunk into a sense of departure.

My pillow’s staffed with the songs that the swallows’ feathers sing,
Morning will dawn soon
And so the sky will vanish into this drinking bowl;

I should go tonight.

For time and time again, I have been talking through the wide open window to the people all around here,
But heard no word less about Time at all.

No eyes were ever glaring enthusiastically at the earth.
Neither ever was anyone overwhelmed by looking at the garden.

No one ever cared for the magpie hanging on the farm.

My heart aches as sadly as the gloomy clouds,
When I see our next door teenage girl, sitting under the rarest
Elm tree, ever grown on the earth, just idling away, reading tales.
But there are other things that matter; the unique moments of ascension.
Like the moment I met a poetess, so avidly devouring the universe
That eventually the sky laid eggs in her eyes.

And, on a certain night, someone asked me,” how long does it take me to get to the rise of the grape?”

I should go tonight.

I should pack up tonight the very suitcase that can solely bear my shirt of solitude, and head straight for the place where the primordial trees are in sight.

I should move toward that wordless land of magnificence who’s been calling me over and over again.

Someone again called me: “Sohrab!”
Where are my shoes?

By Sohrab Sepehri
Translated By Esmaeil Arib 2006